
به نام خدا، بنده حسین فتاحی هستم داستاننویس کودک و نوجوان. سوالی که خیلی پرسیده میشود هم توسط مردم عادی و هم توسط دستاندرکاران نشر هم دوستداران کتاب؛ این است که چرا سطح مطالعه پایین است؟ چرا تیراژ کتاب کم شده است؟ اشاره میکنند به این که اوایل انقلاب تیراژ کتابها مثلاً 20000، 15000، 11000 بوده توسط ناشران معمولی و بیشتر ناشرین و الان همان ناشرها تیراژ کتابهایشان 1000 یا حتی کمتر هست. و این سؤال کلی هم در جامعه هست که مثلاً به مناسبت هفته کتاب خبرنگارها این سوال را مطرح میکنند که چرا سطح مطالعه در ایران پایین هست؟ چرا مردم کتاب نمیخوانند و بزرگانی در این مقوله وارد میشوند و به مردم کتابخوانی را توصیه میکنند؟ من در حوزه کتاب کودک و نوجوان که کمی بیشتر آشنا هستم و با بچهها دمخور هستم و با ناشرین سر و کار دارم و در این چهل سال هم دغدغه این کار را داشتهام. اگر اوایل دهه شصت را در نظر بگیریم، تنها سرگرمی بچهها؛ چه کودکان دبستانی وجود پایینتر چه بچههای راهنمایی و بالاتر، تنها سرگرمیشان و تنها دسترسی آنها به چیزی که بتواند سرگرمشان کند و کمی از تنهایی درشان بیاورد دو سه مجله کودکانه بود؛ مثل کیهان بچهها سروش نوجوان و تعدادی دیگر و کتابهایی که ناشرین کتابهای کودک و نوجوان چاپ میکردند. حتی اگر جمعیت را زیر چهل میلیون نفر تصور کنیم تنها سرگرمی آن زمان برای کودکان همینها بود.
در بخش ترجمه و در بخش تألیف تیراژ کتابها خیلی بالا بود، ولی امروز مجلات و کتابهای کودکان با رقبای خیلی جدی همراه هستند که این رقبا بازیهای رایانهای هستند. فضای مجازی هست دسترسی به لپ تاب و تبلت و موبایل بزرگترها و این باعث میشود که کودک بین یک بازی جذاب رایانهای و یک کتاب به طور طبیعی بازی را انتخاب میکند. چون جذابیتهای بیشتری دارد و راحتتر سرگرمش میکند و فریبنده هست و به این ترتیب خود به خود تیراژ کتاب در سطح جامعه از 20000 و 15000 میرسد به هزار تا و کمتر و کودک به طور طبیعی همزمان میتواند از حسهای بیشتری استفاده کند. هم میتواند ببیند هم میتواند بشنود و زمان دیدن یک بازی همزمان چند حسش با هم درگیر میشود، میتواند خودش در بازی شرکت کند، میتواند تعیین کننده باشد میتواند و در بازی نقش داشته باشد. ولی در کتاب ممکن است اینگونه نباشد.کاری که من نویسنده، ناشران محترم و تصویرگران محترم انجام میدهیم این است که حواسمان باشد و نویسندگان محترم موقع نوشتن توجه داشته باشند که با یک رقیب خیلی جدی و خیلی جذاب مواجه هستند.
اگر ما بتوانیم داستانهای خیلی جذابی بنویسیم و تصویرگر تصاویر جذابی را برای آن داستان تصویرگری کند و ناشر با رنگ و صفحهآرایی زیبا و با امکاناتی که هست حتی در چاپ بیشتر مایه بگذاریم و کتاب را به گونهای آرایش کنیم و تزیین بکنیم که کتاب بتواند با بازی رایانهای و وسایلی که در دسترس کودک هست مقابله کند. حداقل اینکه اگر نمیتواند همپای آن حرکت کند، خیلی هم عقب نیفتد. البته دلایل بسیاری داریم ولی عمدهترین دلیل این است که اگر کتاب جذاب نباشد و در همان دقایق اولیه کودک را جذب خودش نکن کودک کتاب را میگذارد کنار و میرود دنبال بازی رایانهای.
چگونگی رونق گرفتن بازار کتاب
به نظر من عمدهترین ضعفی که در حوزه نشر امروزه ما در ایران داریم، نبودن ویترین هست. یعنی الان در تهران به این بزرگی ما یک محدوده کوچکی داریم جلوی دانشگاه و یک محدوده کوچکتری در کریم خان برای افرادی که بتوانند کتابهایی که میخواهند را انتخاب کنند. منتها در تهران به این بزرگی خریدار کتاب مثلاً از تهرانپارس در شرق یا از شهر ری در جنوب یا از تجریش در شمال باید این مسیر طولانی را در سرما، گرما و ترافیک طی کند و برود تک تک به سراغ ناشرین تا کتاب مورد نظرش را پیدا کند و این کار بسیار سختی است و هر کسی فرصت و زمان انجام این کار را ندارد.

راه حل این است همان کاری که ما زمان نمایشگاه انجام میدهیم؛ یعنی یک جایی ایجاد میکنیم و خریداران کتاب میآیند در یک محدوده کوچکی میتوانند همه ناشران را ببینند و هر کتابی را که بخواهند در آنجا پیدا کنند. زمان نمایشگاه ده روز است و این مشکل را حل نمیکند. به نظر من تنها راهی که میتواند این مشکل را به صورت دائمی حل کند این است که ما حداقل در شهرهای بزرگ فروشگاههای بزرگی داشته باشیم که کار نمایشگاه را انجام بدهد؛ یعنی یک فروشگاهی مثل فروشگاه رفاه یا فروشگاههای بزرگتر که تمام ناشرین کودک و نوجوان یا بزرگسال در آنجا کتابهایشان قابل دسترس باشد تا اگر خریداری به این فروشگاهها آمد بتواند خیلی راحت ناشر و کتابی را که میخواهد پیدا بکند و به آن دسترسی داشته باشد.
ما در حال حاضر با دوستانی مواجه هستیم از تبریز، شیراز مشهد که به کتاب جدیدی که وارد بازار نشر میشود، دسترسی ندارند. همینطور کسانی که علاقهمند به کتاب هستند یا وسوسه خواندن دارند و اگر ما واقعاً میخواهیم مشکل تیراژ و مشکل مطالعه را حل بکنیم، نمیتوانیم فقط از مخاطب توقع داشته باشیم که تلاش بکند و بیاید و به هر قیمتی شده بگردد و کتاب را تهیه کند. ما و مسئولین فرهنگی هم باید یک قدمی برداریم و این حداقل کار است؛ یعنی نظام بیاید و این کار را انجام دهد و بگوید که من هر سال در یک شهر بزرگ یک چنین فروشگاهی را میسازم. حالا میتواند خود دولت بسازد، میتواند امکانی را فراهم کند که سرمایهگذارها و دوستداران فرهنگ و کسانی که فکر اقتصادی دارند، بیایند یک جای بزرگ یا پاساژ بزرگی را درست کنند که در آنجا همهی ناشرین بتوانند کتابهایشان را عرضه بکنند و سیستمی باشد که مثلاً در یک یا چند طبقه که کتاب کودک و نوجوان هست دسترسی به همه کتابها وجود داشته باشد. سال بعد یک شهر دیگر و سال بعد.
ما حداقل میتوانیم سی سال دیگر این را بگوییم که این امکان را در این سی سال فراهم کردیم که در همه شهرهای بزرگ و همه مراکز استانها این امکان وجود دارد و مردم از شهرهای اطراف میتوانند راحت بیایند در مرکز استانشان و به همه کتابها دسترسی داشته باشند. اگر این کار را انجام دهیم، میتوانیم انتظار داشته باشیم اتفاقهای خوبی بیفتد. و یک نکته دیگر وجود کتاب خانههای عمومی است. یعنی ما نمیتوانیم توقع داشته باشیم همه مردم همه کتابها را بخرند.
ببینید در کشورهای اطراف ایران که کشورهای فقیرتر و کوچکتری هستند با جمعیتهای ده پانزده میلیون در آمار دیدم یازده هزار و پانزده هزار کتاب خانه عمومی دارند در صورتی که من فکر نمیکنم مجموع نهاد کتابخانههای ایران و کتابخانههای ارشاد و کتابخانههای شهرداری به پنج هزار برسد با جمعیت هشتاد میلیون. خوب از این دو جهت ما خیلی عقب هستیم یعنی هم باید فروشگاههای بزرگ کتاب ایجاد بکنیم که دسترسی مردم در یک نقطه به همه کتابها وجود داشته باشد و هم کتابخانههای بیشتری که مردم راحت با مراجعه به آن کتابخانهها بتوانند کتابها را امانت بگیرند و بخوانند و مربی یا کسی باشد که بتواند کتابها را معرفی کند و عرضه کند و پس بگیرد و این فضا را فراهم بکند.
گستردگی موضوعات در قالب کتاب برای کودکان
در مورد موضوع و مضامینی که میتوانیم برای بچهها کار کنیم؛ به نظرم شاید بیشتر از مضامینی باشد که ما برای بزرگترها کار میکنیم؛ یعنی برای کودکان با توجه به ظرفیتهایی که داستان و قصه دارد، ما میتوانیم از موضوعات بسیار خیالانگیز استفاده کنیم تا موضوعات خیلی جدی علمی. نمونههای مختلفی هم دارد؛ یعنی ما الان قصههای خیالانگیز داریم. قصههایی که کاملاً فضای فانتزی دارد و سور رئال هست و کودک از این قصهها خوشش میآید و همینطور داستانهایی داریم که کاملاً علمی هست. مثلاً سفرهای علمی که نشر افق چاپ کرده و غیره.. اینکه از طریق قصه وارد بدن انسان میشویم و با شکل رگها با کارکرد رگها با شکل قلب با کارکرد همه اجزای بدن آشنا میشویم و کودک در این سفر علمی یک مطلب علمی بسیار سنگین ولی همراه با سرگرمی و تصویر از ظرفیت داستان استفاده میکند و خیلی راحت مطلب را درک میکند، یا در مسائل ریاضی به همین صورت قصههایی داریم که به کودکان ریاضی یاد میدهد و قصهها و کارتونهایی داریم که جغرافی را به کودکان یاد میدهد.

داستانهایی داریم که زندگی حیوانات، زندگی پرندگان و حشرات را به کودکان یاد میدهد. فیزیک بدن آنها و ظرفیتهایی که دارند. استعدادهایی که خداوند حتی در نهاد یک حشره کوچک گذاشته است. مثلاً در مورد مورچهها زندگی جمعی آنها و نظمی که دارند. همه اینها در قصه به صورت خیلی شیرینی گفته میشود و بچه با یک بار خواندن آن را یاد میگیرد.
ما میتوانیم آموزش آشنایی با فرهنگهای دیگر، با جغرافیای کشورهای دیگر مثلاً با قطب با استوا زندگی ته دریا زندگی در ناو، زندگی در کشتی هر چیزی که فکر کنید ما میتوانیم آن را در قالب قصه خیلی راحت و با شکل بسیار سرگرم کنندهای به کودک یاد بدهیم و به نظر من در موضوعاتی که میتوانیم در قالب قصه به کودکان یاد بدهیم هیچ محدودیتی وجود ندارد و قصّه این ظرفیت را دارد که هر موضوعی را از فانتزیترین مطلب تا جدیترین مطلب در خود جای بدهد، فقط یک شرط دارد اینکه کسی که میخواهد از این طریق به کودکان آموزش دهد باید قصّهنویس خوبی باشد و قصّه را خوب بشناسد و در مورد آن مطلب علمی که میخواهد با قصّه همراه کند اطلاعات کافی داشته باشد. اگر نویسنده به این دو نکته اشراف داشته باشد به راحتی میتواند این کار را انجام دهد. همانطور که نویسندگان بزرگسالی مثل ژول ورن و نویسندگان دیگری در زمینههای علمی تخیلی این کار را کردهاند و ما نویسندگان خارجی زیادی داریم که جغرافی و تاریخ را به کودکان یاد دادهاند به وسیله کارتون یا داستان و مسائل علمی که نمونه خیلی خوبش همان سفرهای علمی هست.
چرا نویسندههای ما وقت اصلی خود را برای نوشتن نمیگذارند؟
انتظار خیلی زیادی از نویسندهها دارند که چرا تلاش بیشتری نمیکنند. چرا کتابهایشان مثل کتابهای ترجمه جذاب نیست؟ چرا در مورد جنگ نمینویسند و غیره.
ببینید من دوباره بر میگردم به سراغ صحبت قبلی خودم؛ یعنی وقتی تیراژ کتاب ما هزارتا باشد، نمیتوانیم انتظار داشته باشیم از نویسنده که یک سال بنشیند یک رمانی بنویسد و آن رمان دو سال بعد چاپ بشود و تیراژش بشود هزارتا و کل حق التالیفی که بعد از سه سال از این کتاب میگیرد، مثلاً بشود سه میلیون تومان. خوب این نویسنده نمیتواند زندگی کند حتی اگر ده تا کتاب داشته باشد. الان بحث دو دو تا چهارتا هست و همه ناشرین این را متوجه میشوند، همه نویسندگان درگیر هستند با این قضیه که یک نویسنده مینشیند و یک سال برای یک رمان زحمت میکشد و یک ناشر یک سال روی آن کار میکند و بعد از دو سال این کتاب روانه بازار میشود. با توجه به قیمتی که میخورد و درصدی که الان معمول هست دو سه میلیون به نویسنده میدهند و این مقدار پول هزینههای یک هفته نویسنده هست.

راهحلی که به نظر من وجود دارد، باز بر میگردد به همان صحبت قبلی من؛ اینکه اگر ما با ساختن این فروشگاههای بزرگ بتوانیم کاری کنیم که مثلاً در کشور بیست هزارتا کتابخانه داشته باشد و از هر بیست هزارتا کتابخانه حداقل یک کتابی بخرند و بگذارند در آن فروشگاه که مردم به آن دسترسی داشته باشند، یک مرتبه تیراژ کتاب از هزارتا میرسد به بیست هزارتا؛ یعنی اینکه حق التالیف نویسنده دو برابر میشود و مثلاً از دو میلیون تومان به بیست میلیون تومان میرسد و این یکی از راهحلها است؛
یعنی یکی از راهحلها ایجاد کتابخانههای بیشتری در محلههای مختلف در مدرسهها در مسجدها در پارکها است و اینکه دسترسی به کتاب زیاد باشد و اینکه بودجه کتابخانهها انقدر باشد که بتوانند همه کتابها را بخرند. اگر این کارها را انجام بدهیم میتوانیم انتظار داشته باشیم نویسندهای که حق التألیفش متناسب است بنشیند زحمت بکشد بهتر کار کند، بیشتر وقت بگذارد.
به نظر من در حال حاضر نمیتوانیم خیلی توقع داشته باشیم که نویسندهای که باید برود و هزینههای زندگیش را از راههای دیگری به دست آورد و از زمان استراحت و بیکاریاش و پنجشنبه جمعههایش برای نوشتن استفاده کند، نمیتوانیم توقع بیشتری داشته باشیم. اگر مسئولین فرهنگی نظام میخواهند کاری انجام دهند، به نظر من این دو مسئله را باید حل کنند؛ یعنی فروشگاههای بزرگ در همه شهرهای بزرگ و ایجاد کتابخانههای بیشتری است، تا تیراژ کتاب از این سیصد تا و هزارتا که خیلی باعث تأسف است برود روی حداقل چهل پنجاه هزار.
ما هشتاد میلیون جمعیت داریم. الان در حوزه کودک و نوجوان فکر میکنم نزدیک به بیست میلیون جمعیت داریم یعنی حدود شانزده میلیون دانشآموز داریم. اینها مشکلاتی هستند که باعث میشود نویسنده نتواند وقت اصلیش را بگذارد برای نوشتن داستان و وقتی مقایسه میکنیم، میبینیم ترجمهها خیلی بهتر از تألیف هستند.