سلام و احترام دارم خدمت استاد گرامی جناب آقای نوری، لطفاً معرفی کاملی از خودتون و اینکه چطور شد وارد این عرصه شدید بفرمائید؟
بسم الله الرحمن الرحیم، محمد مهدی نوری هستم، از همان دوران کودکی به کارهای هنری، نقاشی خیلی علاقه داشتم. مرحوم پدرم (که روحانی بودند) خیلی مشوقم بودند، برخلاف خیلی از طلبهها که نقاشی را حرام میدانستند، ایشان خودشان کمک میکردند، وسائلش را میخریدند، حتی قبل از اینکه به مدرسه بروم، خیلی باذوق بودند، خودشان هم خط خیلی خوبی داشتند و هنرمند و شاعر بودند. در واقع از وقتی من یادم میآید مشغول به نقاشی هستم؛ باید بگم از سه چهار سالگی. آن وقتها صحبتی از گرافیک نبود و فقط نقاشی بود… یادم میآید در دورهی تحصیلی راهنمایی (نظام قدیم)، پدرم از من پرسید: میخواهی در آینده چه کاره شوی؟ گفتم: دوست دارم نقاش شوم. ایشان گفت: نقاشی که نون و آب نمیشه… اما شاید سی ثانیه نگذشت و گفت: نه، برو به دنبال هرچی عشقت هست؛ یعنی میدانست که آدم اگر دلش خوش باشد، بهتر است از اینکه سرمایه داشته باشد… گذشت تا اینکه بعد از اخذ دیپلم (دیپلم ریاضی). دانشگاه وقتی شرکت کردیم (به اتفاق آقای موسی زاده) دو انتخاب میتوانستیم داشته باشیم، یکی گرافیک و دیگری نقاشی. خب نقاشی برای همه شناخته شده بود، اما گرافیک را کسی نمیشناخت؛ حتی کسانیکه لیسانس نقاشی داشتند نمیدانستند چیست، حتی چه بسا خودشون هم کار گرافیکی میکردند ولی نمیشناختند؛ چون خیلی نوظهور بود… این موضوع برای سال 70 هست. تا اینکه به این نتیجه رسیدم که گرافیک را انتخاب کنم و دانشگاه هنر پذیرفته شدم. آن موقع برای رشتهی گرافیک در کل ایران 35 نفر میخواستند – در حالیکه الان یک کلاس ما در قم حدود 35 نفر است- که از این تعداد عدهای دانشگاه هنر میرفتند و عدهای به دانشگاه تهران… در سال 68 به بعد که در قم نمایشگاههایی از آثار هنرمندان برگزار میشد. مجله «سلام بچهها» هم سال 68 تأسیس شده بود و مسئولین مجله به این نمایشگاه آمده و آثار را دیده بودند و در دفترچهای که آنجا بودند نوشته بودند که از آقایان نوری و موسی زاده دعوت میکنیم تا برای مجلهی ما تصویرسازی کنند… ما به دفتر مجله رفتیم و آنجا تعدادی داستان، شعر و لطیفه به ما دادند و گفتند که برای اینها کار کنید. از جایی که ما نه استاد خوبی داشتیم و نه کتاب خوبی میشناختیم، خیلی به زحمت؛ یعنی یادم میآید برای یک داستان میرفتم از بچهها عکس میگرفتم و باید صبر میکردم عکسها چاپ شوند (با توجه به مشکلاتی که آن روزها بود) بعد کارکترهایی که میخواستم از روی عکس بچهها میکشیدم و وارد داستان میکردم. تا اینکه رفتیم دانشگاه، حدود سال 73 دیدیم که درسی داریم به نام تصویرسازی و استاد آن آقای محمدرضا دادگر (که پلاک طلای بولونیا را دارد) بود. ایشان معلم بسیار خوبی بودند، به من جهت دادند برای این قضیه و مرا تشویق میکردند و اونجا بود که من با تصویرسازی آشنا شدم و فهمیدم تصویرسازی یعنی چی و خیلی کمک کرد به من در تصویرسازی مجلات. سال 73 پوپک جدا شد از سلام بچهها و من شدم مدیر هنری پوپک و از آن موقع تا سال 96 در آن سمت بودم و بدین واسطه خیلی با تصویرگرها سر و کار داشتیم. حدود سال 83 الی 84 انجمن هنرهای تجسمی قم، بنا شد کلاسهای تصویرسازی برپا کند و من را بعنوان مدرس انتخاب کردند. عده زیادی از علاقمندان که عمدتاً خانمها بودند، به آنجا مراجعه کردند و حدود 4 تا 5 سالی این کلاسها مرتب ادامه داشت و بعد این دوستان وارد فضای حرفهای شدند؛ چراکه مجلهی پوپک که دست خودم بود و کار را به ایشان میسپردم. در بین شهرهای ایران قم بعد از تهران دومین شهری بود که تصویرسازی در آن خیلی فعال بود و علتش هم این بود که اینجا کار بود، هم ناشران زیادی بودند و کتابهای زیادی برای کودک، نوجوان و خردسال چاپ میشد و هم مجلات زیادی مثل پوپک و سنجاقک و… این فضای برای تصویرگران میدان کاری شد که میدانستند کار یاد بگیرند برای ایشان کار هست و حتی میتوانستند در منزل کار انجام بدهند و راحت بودند…
چطور هست که تا صحبت از تصویرسازی میشود، جهت بحث میرود سمت کار کودک و یا حال کودک و نوجوان، آیا علتش همین هست و یا این که این کار در این حوزه فراتر از کودک و نوجوان هست؟
خوب شد شما این سؤال را پرسیدید؛ تصویرسازی اصلاً فقط بحث کودک و نوجوان نیست. حال من این را اضافه کنم که کارشناسیارشد من در دانشگاه تصویرسازی بود، اما الان طوری شده در دانشگاه برای کارشناسی رشتهی تصویرسازی، رشتهی پوستر.. و من تعجب میکنم که مثلاً یک نفر بخواهد در دانشگاه 4 سال رشتهی پوستر و نشانه بخواند؛ بعد آیا برایش آنقدر سفارش میآید که 4 سال از بهترین دوران عمرش را برای این رشته گذرانده… اینطور نیست. دانشجویانی که به این رشته میآیند، وقتی از ایشان سؤال میشود تصویرسازی یعنی چی؟ همهشان میگویند: کودک و نوجوان دیگه، کار برای کتاب کودک و نوجوان. در حالی که تصویرسازی یعنی؛ «به عینیت درآوردن آنچه در ذهن است» و در واقع خیلی موارد دیگر را نیز شامل میشود. تصویرسازی 5 قسمت است که زیر مجموعهی یکی از قسمتهای آن کودک و نوجوان است. در اینجا بخواهم باز کنم؛ 1) تصویرسازی برای نشریات 2) تصویرسازی کتاب 3) تصویرسازی تبلیغاتی 4) تصویرسازی بنیادها و نهادها 5) تصویرسازی بینالمللی. کودک و نوجوان زیرمجموعهی یکی از این پنج قسمت که نشریات بود مجلات کودک و نوجوان است. پس اینگونه نیست کسی که تصویرگر است حتماً در حوزه کودک و نوجوان کار کند؛ بلکه ممکن است تصویرگری باشد که پوستر کار میکند. اما در کل علت عمده میتواند این باشد که سفارش در موارد دیگر کم هست و خیلیها آمدهاند در این نوع کار. شاید ما اگر 500 تصویرگر داشته باشیم، 490 نفر از آنها کودک و خردسال را خیلی خوب کار کنند و 10 نفر دیگر برای نوجوان کار کنند؛ چون کلاً روحیهی دیگر و طراحی قوی میخواهد و باید بتواند یک فضای رئال را خوب کار بکند. اکثر تصویرگران ما طراحی خیلی خوبی دارند، اما یک فرم که میبینند از فیلتر ذهنشان رد میشود و کودکانه آن را نگاه میکنند؛ یعنی مثلاً یک مخاطب کودک چگونه دوست دارد این بخاری را ببیند. در هنر ما دو نوع نگاه داریم؛ در مثال تابلوی ایست اینطور روشن میشود که یکی نگاه کردن به ظاهر تابلو (stop) یعنی همان استپ انگلیسی هست و یکی هم یک لکه مرکب. این تابلو را در کل دنیا همه میدانند چیست و معنی آن چیه، اما لکهی مرکب را وقتی پنج نفر نگاه کنند؛ یکی از آن خرگوش میبیند، یکی ممکن است ابر و … در هنر همینطور میشود، آنجا که لکهی مرکب است میشود انتزاعی؛ یعنی هنرمند اثری را خلق میکند و برای تکمیلش به مخاطب واگذار میکند که آن را چه ببیند. مثلاً لیوانی را نصف میکشد و بگوید باقی آن را میخواهم مخاطب خودش بکشد و یا پای کسی را بکشد و بعد شکل کامل آن را به مخاطب واگذار کند تا ببیند او چطور تکمیل میکند. اما کسی هم هست که کاری را تمام و کمال میکشد و این طور نیست که کسی بخواهد دربارهی آن فکر کند، فقط میبیند و لذت میبرد، اما در کار انتزاعی تخیل انسان را تحریک میکند… موضوع کودک و نوجوان هم تقریباً همیطور است؛ کسی که میخواهد نوجوان کار کند خیلی کم است؛ چون کارش سختتر است و شاید علت دیگر دربارهی کار کودک این باشد که اکثر ایرانی ها طنزپردازی قوی دارند و کودک درونشان با آنها همراه است و به همین علت آمدهاند به سمت تصویرسازی کودک و خردسال….
از میان صحبتهای شما این موضوع را دریافتم که کار برای نوجوان مشکل است و ضرورت دارد کسی که برای این رده سنی میخواهد اثری خلق کند باید از تبحر خاصی برخوردار باشد، پیشنهاد شما برای این گروه سنی چیست که بتوان کار جدی تری کرد؛ چراکه این مسئله در حوزهی نویسندگی و تألیف نیز به لحاظ سختی کار وضع مشابهی دارد؟
چون تصویرسازی برای کودک راحتتر است و کار زودتر تمام میشود و تصویرساز وقتی کار میکند خیلی لذت میبرد، لذا چارهای نیست و به نظر من باید با آن کنار آمد. از طرفی باید روحیه تصویرگر هم میبایست با این نوع کار همخوانی داشته باشد؛ یعنی بخواهد برای نوجوان کار کند و برای آن ساخته شده باشد. مواردی داشتیم که به تصویرگر سفارش کار نوجوان دادیم، اما تمایل و جهت کار در نهایت کودکانه شده….
خود شما در انتخاب کار بین در ردههای مختلف کدام را انتخاب میکنید و ترجیحتان کدام است؟
البته من در جایگاه مدیر هنری هستم و هر کاری که باشد سفارش میگیرم به تصویرگر مناسب آن کار واگذار میکنم، اما شخصاً اگر قرار باشد کار تصویرسازی انجام بدهم، گرایشم به کار برای کودک و خردسال است…
با توجه به گرایشی که دارید، چگونه نگاه خود را به رده سنی کودک و خردسال نزدیک میکنید؟
تصویرگر با حساب دو دوتا چهار تا جلو نمیرود، بلکه کارش مثل یک معلم ابتدایی هست؛ یعنی اگر بخواهد به این نگاه کند که ساعتی چقدر حقوق میگیرم، چند ساعت هست که امروز کلاس داشتم، چه ساعتی کار تمام میشود و مانند آن، در چنین شرایطی هم برای معلم و هم برای بچهها، ولی تصویرگری که به هنر معلمی نزدیک است، یک عشق است؛ یعنی مثلاً وقتی تصویرگر داستانی را میخواند خودش را میگذارد در آن فضا و جای یکی از کارکترهای آن داستان. اگر اینطور شد کار خوب میشود و درست از آب در میآید. از طرفی به قول مرحوم نادر ابراهیمی که میگفت: ما در کتابفروشی کتابهایی که خودمان کار کردیم، نگاه میکنیم بچهها به سمت کدام کتاب میروند و این خود یک نشانه و ارزیابی هست که بفهمیم چه کاری مورد توجه کودکان واقع شده. من خودم چون زیاد با بچهها کار کرده ام و معلم آنها در مقاطع مختلف بودهام، نگاه به بازخورد آنها نسبت به کارم میکردم و برای من کاری که بچهها دوست دارند یا نه معلوم میشد. گاهی کار به لحاظ هنری بسیار قوی و خوب است، اما به لحاظ بازاری و آنچه مطالبهی مخاطب هست کار خوبی دیده نمیشود و از طرفی ذائقهی بصری بچهها تغییر کرده؛ چرا که خیلی کارتون میبینند و بچهها آن نوع کار را دوست دارند، در نتیجه این میشود نیاز بازار… در چنین مواردی تصویرگر بایستی خیلی هوشمندانه تلفیقی ایجاد کند از بازار و کار هنری خودش؛ یعنی مثل یک معلم ضمن اینکه به علاقهی کودک نگاه میکند، دست او را بگیرد و پلهای بالاتر ببرد…
با توجه به ساختن یک کتاب که در آن عوامل متعددی من جمله مؤلف، ناشر و دیگران دخیل هستند، نقش تصویرگر چطور پررنگ و قوی می شود؟
اگر تصویرگر بخواهد با یک نگاه ساده بخشی از داستان یا شعری را انتخاب کند و بر اساس آن اثری را خلق کند، به چنین کاری ترجمهی تصویری متن گفته میشود که هیچ ارزشی هم ندارد. اما اگر تصویرگر و جای مبهم داستان یا شعر را انتخاب کرد و طوری تصویرسازی کرد که آن نویسنده یا شاعر بگویند: عجب! پس این نقطهی گمشدهی کار من بوده و پیدا شده و چنین چیزی در تصویر من بوده، این ارزشمند است و اهمیت دارد. نکته دیگر فضا سازی در تصویر است؛ یعنی آوردن عناصری غیر از متن در تصویر که به واسطهی پرداختن به آنها و آوردن چیزهایی که مستقیم در متن یا شعر نیستند و تصویرگر با هنر خود و قدرت تخیل به آنها بپردازد، آن وقت است که ارزش کار بالا میرود و بدین سبب یک تصویرگر از بین هزار تصویرگر شاخص شود. دیگر اینکه نگاه از طرف یک کارکتر خاص در شعر یا داستان آمده است. یعنی نگاهش نگاهی خاص و متفاوت نسبت به آنچه همگان دربارهی کارکترهای قصه دارند باشد و از زاویه نگاه آنها به محیط اطراف به نحوی باشد که چیزهایی را ببیند که از دید دیگران مغفول مانده باز خیلی موفق خواهد بود و عیار کار تصویرگر را بالا میبرد.
برای ورود به عرصهی هنر به ویژه کار تصویرگری و نقاشی، آیا ذوق و ریشهی ذاتی لازم است و یا با تلاش و خواستن امکان پیشرفت و شاخص شدن ایجاد میشود؟
من هر دو موردش را دیدم؛ یعنی کسی که از بچگی علاقمند نبوده ولی بعد کار کرده و موفق هم شده، ولی چه بهتر که هر دو باشد؛ یعنی هم ذاتاً عشق به هنر داشته باشد و هم با تلاش پشتکار کار را دنبال کند
برای علاقمندان به این رشته توصیهی شما چیست که چگونه و از کجا شروع کنند؟
ما در حدود سال 89 خود ما در آموزشگاهی که داریم هفتهای یک روز یک کلاس 4 ساعته با حضور 40 نفر هنرآموز داشتیم و با چه عشق و علاقهای دنبال میکردند و اساتید بین المللی از تهران دعوت میکردیم، کسانیکه در دانشگاههای تهران مدرس مقطع فوق لیسانس بودند و سفارشات خارج از کشوری داشتند و برای ایشان ارزش داشت که به قم بیایند و شب برگردند، چرا؟ چون بازار کار بود؛ یعنی هنرآموز میدانست که دو تا سه ترم شرکت در کلاس و هزینه کردن منجر به شغل آیندهاش خواهد شد. الان دیگر آنطور نیست؛ چراکه اولاً دست فوقالعاده زیاد شده و ثانیاً بازار کار هم خیلی خراب شده (راکد شده) طوری که الان سالی یک کتاب هم مدیریت هنریاش به ما مراجعه نیست در حالیکه قبلاً ماهی دو تا سه کتاب به ما سپرده میشد… گاهی به ما میگویند: ما این هنر را فرا بگیریم، آخرش چه؟ و من هیچ جوابی ندارم و بالاخره هر کاری نیازمند انگیزهای هست که باید برای آن ایجاد شود و تنها به صرف مدرک گرفتن و دست آخر به شغلی دیگری رفتن، فایدهای ندارد….
برای بالا رفتن سطح کیفی کار تصویرگر چه نظری دارید؟
تصویرگرها باید انگیزه پیدا کنند؛ یکی اینکه برای آنها سفارش درست شود. هنرمندها تاجران خوبی نیستند؛ یعنی آنقدر درگیر کارشان هستند که از معمولاً از جنبهی مالی موضوع غافل میشوند. اگر یک مدیر خوب پیدا شود که با ایجاد یک تیم که در آن هر کسی مسئولیت بخشی از کار را بپذیرد که یکی از اعضای آن تیم تصویرگر باشد، دیگری بیزینس و بازاریابی بکند، آن دیگری طرح جلد بزند و … بدین ترتیب کیفیت کار بالا رفته و بواسطهی کار گروهی هم هزینهها کمتر میشود و هم راندمان و کیفیت کار بالا میرود. ناگفته نماند که نوعاً مدیرها منفعت طلب و به دنبال استثمار هنرمند هستند… مسئلهی دیگر اینکه آدم ها معمولاً در رفت و آمدها و ملاقاتها کمی روحیه میگیرند، اگر شرایطی فراهم شود که تصویرگرها هم انگیزه پیدا کنند و همدیگر را زیاد ببینند و با هم تبادل نظر در تصویرسازی و کارهایشان داشته باشند و مثلاً هر ماه همه دربارهی موضوعی مشخص کار کنند و به کسی که بهتر از دیگران کار کرده باشد هدیهای داده شود و اینطور رقابت ایجاد شود و کارهای هم را ببینند، اینها همه و همه مواردی هستند که ایجاد انگیزه میکند و سطح کیفی کار را بالا خواهد برد
آیا به غیر از دانستن علم و فن تصویرگری، علوم دیگر هم عامل بهتر شدن کار تصویرگر میشود؟
مثلاً تصویرگرانی که نقاش هم هستند، میبینید که کارشان چقدر اثرگذارتر است؛ چراکه رنگها را میشناسند و شکل و صدای رنگ را هم آشناست. یا در تصویرسازی علمی که مثلاً برای یک کودک 6 تا 7 ساله وقتی بخواهند دربارهی پشهای مطلب نوشته شود که طبیعتاً میبایست همراه با تصویری باشد، این کار را به تصویرگری میدهند که تصویرگری علمی میکند؛ چون وقتی قرار است تصویری نزدیک و برجسته از پشه ارائه شود، او میآید همان پشه را بازسازی میکند و به تصویر پشه وفادار هست، ولی کاری میکند که بامزه دیده شود؛ مثلاً موجوداتی که کلهی آنها کمی بزرگتر هست، نمکیتر هستند و به بچهها معمولاً اگر بگویید پدر و مادر و خواهرت را بکش، اولاً کلهی کسی که بیشتر دوست دارند بزرگتر میکشند و کسی که دوست ندارند و یا از او میترسند دور میکشند. یعنی این موارد را باید تصویرگر علمی کار بداند و اشراف به روانشناسی کودک و روانشناسی رنگها و فرم نیز داشته باشد و رنگ ها را بشناسد، این که چه رنگ هایی خنثی هستند (سرد و گرم) چه رنگهایی دوست داشتنی؛ چرا که رنگها هم صدا دارند و هم شکل و هم فرم. مثلاً شربت یک بچهی 3 تا 4 ماه را که به ظاهر از رنگ و اینگونه صحبت نباید حرفی باشد، صورتی میکنند و یا حتی سفید؛ چون صورتی مزهاش شیرین است و این به لحاظ فطری هست و یا رنگ سفید یا شیور است و یا بی مزه و یا شیرین، لذا پاکت شیر را هیچ کجا ندید نارنجی کنند چون نارنجی مزهاش ترش است. همچنین رنگها صدا دارند، مثلاً صدای آبی صدای نی هست؛ چون نی آرامشبخش هست و فرم دارند و برای همین رنگ آبی، فرمش دایره است، چون دایره همهاش منحنی هست و زاویه ندارد برخلاف قرمز که اکتیوترین و پر انرژیترین رنگ است، تمامش یک مربع هست، چون زاویهها همدیگرو قطع کردهاند و صدایش صدای ترومپت هست. این رعایت ها باعث میشود وقتی به کاری مخاطب نگاه میکند، میبیند این همان است الا اینکه چقدر بامزه تر شده.
علی رغم اینکه حضرتعالی جزو اساتید بنام این رشته هستید، آیا از ابزاری هم برای معرفی کارهاتون استفاده میکنید؟
از اینستاگرام. اینستاگرام خیلی خوب بوده؛ چون گویی یک نمایشگاه مجازی هست که همهی کارها را میتوانی نشان دهی و در کل یک دلگرمی هست که میدانی آرشیوی از کارها را داری که نمایشگاه هم هست و بواسطهی گوشی همراه هرجا میتوان برد و کارها را نشان داد
اجمالاً در مجلات و مجموعههایی که کار کردید اشارهای داشته باشید ممنون میشوم…
مجلات سلام بجهها، روزنامهی گنبد کبود، مجلات رشد کودک و نوجوان و خردسال و مجلهی پوپک … و البته کلاً تصویرسازی را کنار گذاشتهام و به سراغ نقاشی آمدم. علاوه بر تدریس دانشگاه، کارهای گرافیکی و نقاشی انجام میدهم
تشکر میکنم از فرصتی که به بنده دادید و اجازه دادید خدمت برسم و با هم گپ و گفتگو داشتیم…
خواهش میکنم، سلامت باشید، زحمت کشیدید…