یادداشتی بر کتاب نردبانی رو به آسمان؛ نوشته یوسف قوجق

مجید محبوبی

از قدیم‌الایام، حسی خوبی داشته‌ام نسبت به قوم ترکمن. بدون اینکه چیزی از تاریخ، هویت و نژاد و لهجه آنها بدانم و هیچ شکی نباید باشد که ترکمن‌ها شاخه‌های از ترک‌ها هستند. یعنی پاره تن ما. لابد در روزگاران دور، پیوندی داشته‌ایم با آنها. اصلا از یک ریشه بوده‌ایم. از ریشه‌های یک درخت تنومند و پهناور که شاخ و برگ‌هایش  با اسم‌های گوناگونی مثل اؤزبک، اویغور، قرقیز، ترکمن، قشقایی و ترک و شاید ده‌ها اسم دیگر در جای جای جهان گسترده است.

البته هیچ قصد تفاخر و برتری‌گرایی نسبت به دیگر قومیت‌ها ندارم؛ ولی حس خوبی که نسبت به ترکمن‌ها دارم، چیزی نیست به خاطر متهم شدن به ناسیونالیسم بخواهم آن را پنهان کنم. آنها که با قلم و افکار من آشنایی دارند، می‌دانند که من به انسان فارغ از هر شاخصه‌ای احترام قایلم. انسانی که مخلوق خداست و خدایش از او به عنوان اشرف مخلوقات یاد کرده است و به عنوان یک مسلمان شیعه معتقدم که انسان‌ها از هر نوع دین و نژادی، دارای حرمت هستند و افتخار می‌کنم که پیرو مکتبی هستم که پیامبر و امامان معصومش در مهربانی و محبت با دیگران، حتی با پیروان دیگر ادیان، شهره آفاق هستند؛ و حتی در حکومت خودشان کسی را به خاطر پیروی از یک دین دیگر، مورد مؤاخذه و تعقیب قرار نداده‌اند و در همه حال انسان‌ها را به راه روشن الهی دعوت می‌کرده‌اند. فلذا می‌خواهم قبل از شروع یادداشت، خودم را از هر نوع اتهامی، به بهانه ابراز یک حس تبرئه کنم.

«نردبانی رو به آسمان» رمان نوجوان است. رمانی با ساختاری متفاوت از رمان بزرگسال. ساده، شیرین، خوشخوان و در عین حال با ویژگی‌های ادبی که از یک داستان انتظار می‌رود.

در طلیعه داستان، پسرِ کم سن و سال ترکمنی به نام «یاشار» با دوچرخه‌ای که دارد، ابراز وجود می‌کند. در هر جایی از آبادی که قدم می‌گذارد، با روایت خوب خودش و در حقیقت روایت خوب نویسنده، آنجا را به خوبی جلوی دید خواننده قرار می‌دهد و ما با توصیف‌های او وارد روستایی از منطقه ترکمن‌نشین کشور می‌شویم که شکل و شمایل خودش را دارد.

بعد، از تعریف‌های او متوجه می‌شویم که اتفاق تلخی در حال وقوع است. البته برای پسرک «یاشار» جای سؤال دارد و مطمئنا برای خواننده نوجوان هم، آنچه از تلخی این اتفاق که برای یک خواننده بزرگسال نمایان است، تا باز شدن خیلی از گره‌هایی که نویسنده در اول رمان انداخته، معلوم نمی‌شود تا اینکه با شهادت «آیدین» متوجه می‌شود دلیل آن همه محبت‌های بی‌مورد چه بوده است.

داستان با دلواپسی‌ها، دغدغه‌ها و توصیف‌های کودکانه یاشار و ‌لحظه‌شماری برای آمدن آیدین، شکل می‌گیرد و ناگهان با شهادت آیدین، عمق پیدا می‌کند. تشییع جنازه و مجلس ترحیم آیدین با قصه طولانی «تایتی» گره می‌خورد و نویسنده روایت داستان خودش را با روایت‌های شیرین «یاشلو» یا همان ریش‌سفید ده که پیرمردی به اسم تایتی است، تلفیق می‌کند تا در نهایت رمان جذابی شکل بگیرد به نام «نردبانی رو به آسمان».

نردبانی که زمین را به آسمان پیوند می‌دهد. نردبانی که ما با آن می‌توانیم به پشت بام خاطرات زمان برویم و از آنجا به تاریخ پرافتخار گوشه‌ای از کشور نگاه بکنیم و ببینیم یک ترکمن، یک زن ترکمن چه مردانی می‌زاید و حتی خودش وقتی در خطر تجاوز اجنبی قرار می‌گیرد، چگونه مثل یک شیرمرد سوار بر اسب غیرت می‌شود و توفنده به قلب دشمن می‌تازد و آنها را از پای درمی‌آورد.

 

keyboard_arrow_up