خانههای خدا در کوچههای مردم
مجید محبوبی
کتاب خانهی خدا در کوچهی ما، شامل 24 داستان کوتاهِ کوتاه است که برای گروه سنی کودک نوشته شده است.
این مجموعهی را «سید محمد مهاجرانی» به رشتهی تحریر درآورده و نیز به قلم خانم «مینا محبتنیا» شکل تصویر به خود گرفته و از طرف نشر دارالحدیث در 48 صفحه، در یک جلد گالنیگور و در قطع خشتی روانهی بازار کتاب شده است.
بیتردید، دههی هفتاد به بعد را باید دورهی شکوفایی ادبیات آیینی دانست. در این دوره اتفاق مبارکی که در عرصهی ادبی افتاد پیوند زیبای ادبیات و مقولههای دینی بود که در گذشته مخصوصا در ادبیات کودک چندان از طرف اهالی ادبیات مورد توجه و اقبال نبوده و اگر هم بوده به این شکلی که اکنون در اوج شکوفایی قرار دارد، نمود نداشته است.
و اکنون تعداد نویسندگان و شاعرانی که آموزههای دینی را در قالبهای ادبی ریختهاند و حتی آنها را به شاهکارهای ادبی تبدیل کردهاند، کم نیستند.
سید محمد مهاجرانی نیز از زمرهی نویسندگان و شاعرانی است که موفقیتهای ادبی او بیشتر در عرصهی شعر کودک به ثبت رسیده است و این مجموعهی تازه شاید از نخستین تجربههای ایشان در ژانر متفاوت از شعر میباشد که اگر با مسامحه و اغماض آن را در ژانر داستانک بپذیریم، حرفهای از جنس نقد هم خواهیم داشت.
اما شایسته است قبل از هر حرف و کلامی که رنگ نقد به خود میگیرد، دست مریزادی بگوییم به نویسنده که ایدهی زیبا و انتخاب لازمی داشته است. زیبا از این جهت که این کار، کاری است بدیع و تازه و هر تازهای سرشار از زیبایی است و لازم هم از این جهت که شناساندن «خانهی خدا» و معرفتافزایی در مخاطب نسبت به «مساجد»، کار بسیار ارزشمندی میباشد که از عهدهی هر نویسندهای نمیتواند بربیاید. انّما یَعمرُ مساجد الله من آمن بالله…؛
تنها نویسندهای میتواند از عهدهی چنین کاری بربیاید که اولاً ایمان به کاری که کرده داشته باشد و ثانیاً آشنایی اجمالی و مقدماتی با علوم اسلامی عموما و با علوم حدیث خصوصا داشته باشد تا در انتخاب و گزینش احادیث که نیاز به بررسیهای علمی و کارشناسیهای حدیثی دارد، دچار مشکل نشود. و ثالثاً از آگاهیهای ادبی نسبی به چند و چون ادبیات و شاخههای آن برخوردار باشد که آقای مهاجرانی علاوه بر این سه شرط، فضیلتهای دیگری نیز دارد که بیشک در زیبایی و مقبولیت کتاب بیتأثیر نبوده است.
اما حرفهایی از جنس نقد
در تعاریفی که برای داستانک ارائه دادهاند، به نظر من این تعریف بر همهی آنها ارجحیت دارد و آن اینکه: «داستان فِلَش، داستانک یا داستان کوتاهِ کوتاه (Flash Fiction) قالبی در داستان نویسی است که در چند خط یا حداکثر یک صفحه نوشته میشود و در پی یک کشف ضربه زننده است. این کشف میتواند غافلگیر کردن خواننده و ایجاد شوک، شوخی و یا نمایش لحظهای زیبا باشد.»
با توجه به این تعریف و بنا بر قبول این نکته که نوشتههای آقای مهاجرانی در این ژانر هستند، بایستی شاخصههایی از این نوع داستاننویسی را دستکم در بعضی از داستانها مشاهده کرد؛ اما با هر عینکی که نگاه کنیم، از شاخصههایی که برای داستانک شمردهاند، در این داستانوارهها نخواهیم دید و البته علت العلل این نکته برمیگردد به اینکه کار چندان سهلی نیست که یک روایت و حدیث دینی را آنچنان هنرمندانه و با لحاظ مانعیت و جامعیت تعریفی که ارائه شده، تبدیل به قصهی مورد نظر بکنی که هیچ ایرادی بر آن وارد نشود و انتظاری هم نیست؛ چرا که خود مخاطب هم در این اندازه میفهمد که نویسنده از این قصهسازیهایِ کوتاه، چه میخواهد و چه هدفی را دنبال میکند.
پس بهتر است در چارچوب ادبیات داستانی، دنبال اسم و قالبی برای این نوع نوشتنها نگردیم و آنها را با توجه به شباهت نزدیکی که به داستان اعم از کوتاه و داستانک دارند، داستانواره و یا قصهوارهای بنامیم که تمایل چندانی به رعایت قواعد حاکم بر داستان را، ندارد و هدفش تنها انتقال مفاهیم به زبان ساده و قابل فهم میباشد.