لطفا خودتون را معرفی کنید و بفرمایید که از کی نویسندگی را شروع کردید؟
معصومه میرابوطالبی هستم. متولد قم. از نوجوانی. شاید هم از کودکی. یادم هست اولین داستانم را در کلاس دوم ابتدایی نوشتم. توی یک دفتری که با برگههای اضافۀ دفترهای کلاس اولم درست کرده بودم.
به صورت حرفهای از کی شروع کردید؟
سال 83 که لیسانسم را گرفتم، تصمیم گرفتم بروم کلاس داستاننویسی و در کلاسهای آقای مهر شرکت کردم. بعد کمکم در کارگاهها و کلاسهای مختلف شرکت کردم و مصر نبودم که هر دوره را کامل کنم. همین که چیز جدیدی یاد میگرفتم و دوباره برایم تکرار مکررات میشد، وارد مرحلۀ بعد میشدم. اولین داستانهای کوتاهم را در گروه داستان سرو خواندم.
اولین کارهایتان کجا چاپ شد؟
فکر میکنم سایت لوح بود. بعد چند داستانک در روزنامۀ فرهیختگان و یک داستان کوتاه هم در فرهیختگان. ولی قبل از همۀ اینها وقتی راهنمایی بودم، یک داستانم در مجلۀ «سلام بچهها» چاپ شد.
شما با اینکه یک دانشآموز علاقمند ادبیات بودید، ولی رفتید سراغ ریاضی. چطوری این دو علاقه را همزمان با هم داشتید؟ علاقۀ اصلیتان چه بود؟ ریاضی یا ادبیات؟
ریاضی. هنوز هم ریاضی را دوست دارم. اصلاً فکر میکنم همه جا بر زندگی ما ریاضی و قوانینش حاکم است. دقیق که به ادبیات نگاه کنیم، به خصوص داستان، به روابط شخصیتها، به ماجراها، به کنشها و کشش، به گسستهای داستانی، به شکافها. هنوز هم دلم برای قضیهها و آنالیز ریاضی تنگ میشود. توی زندگی هم به تنها قشری که غبطه میخورم ریاضیدانها هستند.
عجب! چرا؟
میشود مثل قصههای پریان به ریاضی نگاه کرد. ریاضی در حد اعلا مثل یک قصر بود که من بهش نرسیدم.
واقعا برای خود من جای تعجب دارد! چون من خودم و خیلی از نویسندهها با ریاضی مشکل داریم. یادم هست یک بار آقای «مرادی کرمانی» برای ما تعریف میکرد که رفتم مدرسۀ پسرم و دربارۀ ضعف ریاضیام در مدرسه حرف زدم. خیلی از بچههای آن مدرسه افت تحصیلی پیدا کردند و به خاطر همین دیگر از من دعوت نکردند بروم مدرسۀشان.
من برعکس بودم. همیشه نمرههای اجتماعی و دینیام بین پانزده و هفده بود و ریاضیام بیست. حتی سوم دبیرستان جزء برگزیدههای استانی در المپیاد ریاضی بودم. معدل لیسانسم هم خوب بود؛ اما به خاطر شرایطی نتوانستم ادامه بدهم. همین الان هم خیلی از هنرجوهای نوجوان خودم وقتی میفهمند من لیسانس ریاضی داشتم، میگویند: وای خانم، ریاضی خیلی بده! خیلی سخته! ولی من نمیتوانم بفهمم چرا؟یک نکته وجود دارد که من توی مدرسهها دیدم. بچهها شیوۀ ریاضی خواندن را بلد نیستند. وقتی کتاب ریاضی را باز میکنند گیج میشوند که کجا را بخوانند یا نخوانند. به خاطر همین به مشکل میخورند.
شما بعد از اینکه لیسانس ریاضیتان را گرفتید، سالها به نویسندگی حرفهای پرداختید. حتی یادم هست یک مدتی با هم کارهای بزرگسال انجام میدادیم. شما حتی فیلنامهنویسی را هم دنبال میکردید. بعداً همۀ فعالیتهایتان را در ادبیات کودک ممهز کردید. یعنی متمرکز شدید فقط روی قصۀ کودک. البته گاهی نقدهای خوبی هم مینویسید. چه در حوزۀ بزرگسال و چه در حوزۀ کودک و نوجوان. کار خوب و مهمی که کردید تغییر رشته دادید و رفتید دانشگاه، در مقطع کارشناسی ارشد، ادبیات کودک خواندید. ضرورت این کار در چه بود؟ چرا این کار را کردید؟
خب، من از اول خیلی دغدغۀ کار نوجوان داشتم. حتی در رمان بزرگسالم هم محوریت با یک نوجوان است. آشفتگی نوجوانها و بلوغ زمینۀ بسیار خوبی برای داستان دارد. به خاطر آشنایی بیشتر با این موقعیت وارد این رشته شدم؛ اما واقعاً به ناگاه همه چیز چرخید. من با اسطورهها، افسانهها و جهان فانتزی آشنا شدم. این آشنایی به واسطۀ مطالعههای جنبی دانشگاه رخ داد که جداً خود درسهای دانشگاه کمکی به ادبیات نخواهد کرد. تحقیقات و مقالات پژوهشی که بر چند کتاب نوحوان و ادبیات عامه داشتم در عمیق شدن این اندیشه مؤثر بود. من باز هم کار بزرگسال خواهم نوشت؛ اما مطمئنم که متفاوت از کارهای قبلیام خواهد بود.
خانم میرابوطالبی وضعیت ادبیات را در کشورمان چطوری ارزیابی میکنید؟ آیا رو به رشدیم یا عقبگرد میکنیم؟ یا در جا میزنیم؟ واقعاً ما در کجای ادبیات جهان ایستادهایم؟
من نمیتوانم به این سؤال جواب دقیقی بدهم؛ چون تسلط کامل بر تمام آثار تولیدی ایران ندارم. یعنی فرصت بررسی این همه کار را نداشتم و البته تسلطی هم بر زبان خارجی ندارم که بدانم کتابهای ترجمه تا چه حد نشان دهندۀ ادبیات خارج از ایراناند. در هر صورت آثار خوبی در ایران نوشته میشود. چه در حوزۀ نوجوان و چه در حوزۀ بزرگسال. مشکل در کتابنخوان بودن مردم ماست. حتی این مشکل را من گاهی بین نویسندهها هم میبینم. کم کتاب میخوانند.
خب به نظر شما چه عواملی سبب شده که ما ایرانیها اینقدر کم کتابخوان شدهایم. ظاهراً اهل مطالعه نبودن ما ایرانیها به یک باور عمومی تبدیل شده است. آیا این طور است؟
عامل اصلیاش تنبلی است!! جدای از شوخی کتاب خواندن مثل تخمه شکستن و فیلم دیدن نیست. باید کلمهها را بخوانی، در ذهنت آنها را بسازی و خودت یک خلق مجدد داشته باشی. اووه.... کی حوصله دارد! فیلم دیدن هم یک کار فرهنگی است؛ اما راحتتر است. اصلاً چه لزومی به کار فرهنگی. میشود با همین گوشیها که در هر بقالیای است یک عالمه بازی کرد. یک عالمه اپلیکیشن رنگارنگ و واقعا جذاب. نکتۀ دوم عدم ثبات اقتصادی هم هست. مطالعه، فرصت و آرامش میخواهد. این دو تا کم در دسترس مردم هست.
ظاهراً خیلی برای کتابخوان کردن مردم هزینه میشود؛ اما باز ما میبینیم هنوز با کشورهای توسعه یافته خیلی فاصله داریم. به نظر شما آیا راهکارهایی برای فرهنگسازی دربارۀ کتابخوانی هست؟ آیا این راههایی که تا به حال رفتهایم درست بوده یا واقعا یک سوتفاهم بوده است؟
من امسال در برنامهای همراه بودم که البته همراهی من بسیار کوتاه بود و دوستان دیگر در این زمینه بسیار فعالترند و آن جام باشگاههای کتابخوانی برای کودکان و نوحوانان بود. کارگاههای در شهرهایی که متقاضی بودند، انجام شد و به تسهیلگرانی که همه داوطلب بودند، شیوۀ تشکیل باشگاهها توضیح داده شد. اعضای باشگاهها که کودکان و نوجوانان بودند، با عضویت در باشگاهها میتوانستند از تخفیف خرید کتاب هم بهره ببرند. این طرح بسیار خوب است و یکی از مشخصههای اصلیاش مردمی بودن آن است. ارشاد کمی کمک میکند. از حهت تخفیف؛ اما کار اصلی با تسهیلگران است. تسهیلگران از کتابدارها، معلمها و مادرهای خانهدار بودند که با بچهها کتاب میخواندند و دربارۀ کتابها صحبت میکردند. بدون اینکه هدف کسب درآمدی داشته باشند. هدفشان صرفاً کتاب بود. کتابخوانی باید وارد بدنه جامعه شود. توسط خود مردم انجام شود. نمیتواند به صورت یک امر فرمایشی از بالا دستور به این امر داد.
به نظر شما تعاملی که بین نویسندگان و ناشران هست، تا چه اندازه در فرهنگ کتابخوانی مؤثر است؟ بنده شخصاً معتقدم این تعاملات به نحو صحیحش صورت نمیگیرد. همیشه شاهد دلخوری بین نویسندهها و ناشرها هستیم. مخصوصاً نویسندههای نوقلم خیلی سخت میتوانند به طور صحیح به صحن یک موسسۀ انتشاراتی معتبر وارد شوند و راضی از آنجا خارج بشوند. آیا شما هم معتقدید که هنوز اشکالاتی در نحوۀ تعامل بین نویسندهها و ناشران وجود دارد؟
خب این یک طرفه قاضی رفتن است. معلوم است من ناراضی هستم. مثل همۀ نویسندهها. فکر نمیکنم بشود نویسندۀ راضی پیدا کرد؛ اما صنعت نشر یعنی تولید محصولی که خواننده ندارد. میدانیم ملت کتابنخوانی هستیم؛ پس از نظر اقتصادی من به یک ناشر حق میدهم که بخواهد پولش در بازار برگردد؛ وگرنه میرود تولیدی جوراب باز میکند. صد البته که میشود بهتر عمل کرد؛ اما چطوری و چگونهاش خیلی خیلی مفصل است. من خودم به نسل جدید، به کودک و نوجوان به عنوان مخاطب امیدوارترم. شاید چون خانوادهها هنوز برای کتاب کودک و نوجوان هزینه میکنند و شاید هنوز پز کتابخوانی بین بعضی والدین هست ( که جدا هست و چه عجب یک پز خوب پیدا شد!) اما خُب، این بحث خیلی مفصل است. نوقلمها هم یک بحث دیگرند. چه استعدادهای خوبی که بعد از یک اثر ناامید میشوند و چه نوقلمانی که میخواهند سریعتر به چاپ اثر برسند، بدون درنگ و بازبینی لازم.
برگردیم به خودتان. چند عنوان کتاب از شما منتشر شده است؟ آیا جوایزی هم کسب کردهاید؟
چند تایی چاپ شده است. «مثل یک بوم سفید». مجموعه داستانی که نشر «روزنه» سال 92 چاپ کرد و سال بعد به چاپ دوم رسید. «از باغها به بعد» که سال 94 منتشر شد و جایزۀ «کتاب سال یزد» را در همان سال برد. رمان نوجوان «اژدهای دماوند» و کتاب کودک «عروسی در قوری» امسال.
آیا تا به حال وسوسه شدید که کتابهای خودتان را خودتان با سلیقۀ خودتان چاپ کنید؟
بله. بارها. ولی خب؛ این وسوسه را در نطفه خفه کردم!
چرا؟
من آدم کار اجرایی نیستم و ترجیح میدهم وقتی که برای دوندگی چاپ هدر میدهم، صرف خواندن و نوشتن کنم.
ارتباطتان با مخاطبان چگونه است؟ آیا به عنوان نویسنده دوست دارید با مخاطبانتان ارتباط برقرار کنید؟
بله. حتماً. سعی کردم کارهایم را قبل از چاپ هم به خواننده بدهم و فیدبک بگیرم. بهخصوص در کار کودک نوجوان بسیار موثر است.
شما از جمله نویسندگانی هستید که با وجود مشغلههای فراوان همیشه در جلسات نقد کتاب حاضر میشوید. خیلی اوقات به عنوان مستمع و گاهی هم به عنوان منتقد. حتی تازگیها فعالیتی هم برای ناشنوایان شروع کردهاید. چه انگیزهای باعث میشود که اینقدر برای کتاب وقت بگذارید؟ چطوری میشود دیگران را نیز مثل شما دارای این انگیزه کرد؟
چه چیزی بهتر از این؟ که به بهانۀ کتاب دور هم جمع بشویم. به نظرم بقیه کملطفی میکنند. دیگر نویسندههای ارجمند و خوانندههای کتاب اگر بدانند چه ارزشی دارد برای نویسندۀ اثر که مقابل کسانی قرار بگیرد که کتابش را خواندهاند، هیچوقت این را از یک نویسنده دریغ نمیکنند.من برای نویسندهها و کتابخوانها احترام قلبی قایلم و افتخار میکنم در این جلسات در حد توانم حضور داشته باشم. جلسات ناشنوایان که به همت خانم عارفی به راه افتاد نقطۀ عطف بزرگی برای خود من بود. لذت میبردم از همراهی با ناشنواها و تشکر میکنم از خانم عارفی که این امکان را فراهم آوردند.
خانم میرابوطالبی ممنونم که دعوت ما را برای این مصاحبه پذیرفتید. واقعاً مطالب خیلی خوبی بیان کردید. امیدوارم روز به روز در خدمت به کتاب و کتابخوانان و نویسندگان موفق و موفقتر باشید. اگر حرف ناگفتهای مانده بفرمایید.
حرف خاصی نیست جز اینکه بیایید با هم مهربانتر باشیم. نویسندهها با هم. ناشرها با نویسندهها. نویسندهها با ناشرها. ما همه در حد اعلا یک هدف داریم و چه بهتر که برای رسیدن به این هدف یعنی اعتلای ادبیات به هم کمک کنیم. گاهی بعضی برخوردها آدم را در این مسیر دلسرد میکند. امیدوارم این برخوردها کم و کمتر شود.