لطفاً خودتان را معرفی کنید و بفرمایید که از کی وارد عرصه نویسندگی و سرودن شعر برای کودکان و نوجوانان شدید؟
منصوره عرب خراسانی هستم متولد دی ماه 64 از شهر قم. کارشناس ریاضی محض از دانشگاه قم. در حال حاضر برای کودکان شعر و نمایشنامه مینویسم و بازیهای نمایشی و …طراحی میکنم. تدریس نمایش خلاق و ترانهسرایی برای گروههای نمایشی و صدا و سیما از فعالیتهای جانبی من هست. از سال 91 وارد حوزه نویسندگی شدم. تاکنون با اکثر نشریات کودک و نوجوان مثل سلام بچهها، پوپک، سنجاقک، دوست، ملیکا، باران، رشد، سروش، نبات، قلک، اتل متل، کیهان بچهها و… کار کردم. کتابهایی مانند لحاف کرم کوچولو، خیابونای شهر ما، صابون شده پرنده، زیباترین صبح خدا، عروسی ماهی گلی، عروسی گنجشک از من چاپ شده است و یک مجموعۀ شش جلدی که خودم خیلی دوستش دارم و مطمئنم بچهها هم خیلی دوستش خواهند داشت، تحت عنوان “اتل متل یه بازی / بازی خاله بازی” از طرف نشر ناریا زیر چاپ دارم. دو کتاب دیگر هم تحت عنوان «امسال میرم مهد کودک» و «شاد چون پروانه» به زودی از من چاپ خواهد شد.
برای ما بگویید که چطور شد یک دانشآموز دختری که علاقمند ریاضی بوده و در دانشگاه هم همان رشته را با عنوان ریاضی محض ادامه داده، یک دفعهای سر از ادبیات درمیآورد و بعد در مدت کوتاهی یکی از نویسندگان و شاعران حرفهای کودک و نوجوان میشود؟
از نظر علمی ثابت شده مغز دو تا نیمکره دارد. نیمکرۀ سمت راست مربوط میشود به احساس خیال هنر عاطفه و خلاقیت و نیمکرۀ سمت چپ مربوط میشود به منطق و حسابگری و عادت و …
قبل از رفتن به مدرسه، نیمکرۀ سمت راست آدمها فعالتر است. بعد از رفتن به مدرسه، کمکم یادمان میدهند که باید منطقی باشیم، حسابگر باشیم و یک سری کارها را طبق عادتهامان و ضوابطی که مقیدمان میکنند، انجام بدهیم و نیمکرۀ چپمان نسبتاً فعالتر میشود. بعضیها تو بزرگی ناخودآگاه مجدداً نیمکرۀ سمت راستشان بیشتر فعال میشود. احساس میکنند با هنر خیال و احساس حالشان بهتر است. مثل من.
مال همین، انتخاب کردم بروم سراغ هنر پرورش احساس عاطفه و خلاقیت. البته دو نیمکره همزمان باهم کار میکنند. ولی تو مقطعی از زمان یکیشان درگیرتر از دیگری است.
به یک جایی تو زندگی رسیدم که فکر کردم هنر میتواند دنیایم را قشنگتر کند. به خاطر همین ادامه دادم. الان خیلی پیشنهاد تدریس ریاضی به من میشود. میگویم اگر خواستید با بازی نمایشی که زیربناش هنر هست، میآیم تدریس میکنم، نه با شیوههای کلاسیک.
یعنی شما قبلاً در دورۀ کودکی و نوجوانی علاقهای به ادبیات و هنر نداشتید؟
در کودکی خلاقیت خیلی خوبی داشتم. علاقهمند بودم. یادم هست بازی طراحی میکردم. ذهن بازیسازی خوبی داشتم؛ ولی فکر می کردیم حتماً باید خوب درس بخوانیم تا برویم دنبال هنر. از همان باورهایی که به ما توی مدارس و خانواده میقبولاندند. الان هم همین را میگویند. به دانشآموزان ما. آرمان همۀشان این است که دکتر یا مهندس بشوند. کم میبینم دانشآموزی بگوید میخواهم یک شاعر بشوم یا یه فیلمنامهنویس یا… البته ناگفته نماند تولد پسرم خیلی روی ورود من به دنیای شعر مؤثر بود. با تولدش ناخوداگاه برایش شعر گفتم. اولین شعرهایم لالاییهایی بود که موقع خواب برایش بداهه میگفتم.. بعد فهمیدم میتوانم جدیتر شعر بگویم. آن موقعها داشتم برای کارشناسی ارشد ریاضی میخواندم که فهمیدم دنیای شاعری و هنر بیشتر میتواند نیاز درونی مرا برآورده کند. دیدم حالم بهتره با هنر.
پس علاقه به ادبیات و هنر در ضمیر ناخودآگاه شما بوده؛ ولی شرایط خانوادگی و باورهای منطقی والدین، شما را از این علاقه به طرف چیزهای دیگر سوق میداده است.
باورهای جامعه و مربیان و خانواده. یادم است بچه که بودم خیلی علاقهمند بودم به کتاب شعر. ولی متأسفانه به دلایل مختلف تو محیطهایی مثل کانون پرورشی ورود نکردم. شاید اگر ورود پیدا میکردم به آن محیطها زودتر شاعر میشدم. البته زودتر یا دیرتر شاعر شدن برایم مهم نیست. مهم این است که تو هر برهۀ زمانی که بودم راضی بودم از خودم. شاید اگر ذهن تحلیلگری و ریاضیات کمکم نمیکرد، نمیتوانستم در ادبیات یا طراحی بازیهای نمایشی و…موفق بشوم. در کل ناراحت نیستم چرا رشتۀ دانشگاهیام مرتبط نیست با ادبیات. هر چند من رشتهام را بیربط هم نمیدانم و فکر میکنم حتی کمک هم کرده به من و به نظرم شاعری به رشتۀ درسی مرتبط با ادبیات زیاد مربوط نیست. اگر مربوط بود همۀ فارغالتحصیلان این رشته نویسنده و شاعر میشدند.
بله دقیقا! یه بار از استاد رحماندوست شنیدم که در کشورهای پیشرفته، آموزش کودکان را با شعر و موسیقی شروع میکنند. این باعث میشود که ذهن کودکان نظمپذیر باشد. خانم خراسانی شما از آن دسته نویسندگان و شاعرانی هستید که خیلی زود در نشریات و بلافاصله در نوشتن کتابهای موفق برای خودتان جای پا باز کردید، به نظرتان علت این موفقیت در چیست؟
من که خودم فکر نمیکنم آنقدر موفق باشم، شما لطف دارید. ولی خُب تقریباً با تمام نشریات کودک و نوجوان کار کردم. تو هر سه شاخۀ شعر نمایش و طراحی بازی.
خوشحالم که بتوانم مخصوصاً تو عرصۀ نمایش جایی باز کنم تو حوزه نشر برای ادبیات نمایشی که خیلی مظلوم واقع شده. رشتهای که کاربردی و مورد علاقۀ کودکانه که هم از نظر ادبی حایز اهمیت است، هم از نظر هنری و نمایشی.
کاملترین هنر به نظر من هنر نمایش است. چون ترکیبی از ادبیات، موسیقی و آهنگ، هنرهای تجسمی مربوط به دکور و … را دارد. اگر نظام آموزشی کشورها از این متد برای آموزش استفاده کنند، بدون شک همۀ دانشآموزان به جای پا و با آه و ناله با سر میروند مدرسه.
ظاهرا شما از شعر و قصه پلی زدید به نمایشنامهنویسی، به ویژه بازیهای نمایشی و این نشان میدهد که خیلی اهل در جا زدن و تکرار در ادبیات نیستید. شاید ناخودآگاه میخواهید ثابت کنید که عرصۀ ادبیات و هنر عرصۀ خلاقیت و نوگرایی و تجربۀ ژانرهای جدید و جذاب برای کودکان و نوجوانان است.
یکی از بزرگترین آرزوهای من تو حوزۀ نوشتن این است که یک روزی مؤلف کتب درسی بشوم، یا به نحوی تغییر مثبتی تو نظام آموزشی و متدهای تدریس داشته باشم. الان هم یک کتابی در دست نگارش دارم ویژۀ معلمین عزیز.که برای تثبیت مفاهیم دروس از بازیهای نمایشی و…کنار آموزش کلاسی خودشان استفاده کنند.
من از تکرار زود خسته میشوم. احساس میکنم رسالت بزرگتری دارم. تو تجربههایی که توی کارگاههای نمایش خلاقم دارم، متوجه شدم جای خیلی چیزها هنوز خالی است. مخصوصاً تو مدارسمان آن هم سالهای آغازین که زمان شکلگیری هویت و شخصیت بچههاست. دانشجوهای زیادی را دیدم از دانشگاههای معتبر که میگویند موقع کنفرانس اعتماد به نفس نداریم. این باعث میشود تلاشمان برای تحقیقی که انجام دادیم دیده نشود.
چیزهایی مثل اعتماد به نفس، مهارت فن بیان و …را خیلی راحت میشود تو سالهای آغازبن مدرسه تو بچهها تقویت کرد. با هنری مثل نمایش خلاق. چون بعدها آنها هر چهقدر هم تو تحصیل موفق بشوند، اگر خوب این مهارتهای فردی و اجتماعی رو کسب نکرده باشند، ممکن است دچار سرخوردگی و … بشوند.
آیا حس نمیکنید این رویکرد، شما را از خاصیت ذاتی ادبیات که عبارت از تخیل و زیبایی در بیان گفتار و نوشتار است، دور میکند؟ یا در بازیهای نمایشی هم این خاصیت وجود دارد؟ کمی در این باره توضیح دهید.
نمایشنامه که خودش شاخهای از ادبیات است، پر از تخیل و زیبایی است. اتفاقاً تو نمایشنامه نویسنده این زیبایی رو دوچندان نشان میدهد. کارهای من تو زمینۀ بازیهای نمایشی ترکیبی از شعر و بازی و نمایش است. هم موسیقی دارد، هم حرکت دارد، هم نمایش. به هیچوجه من را از خاصیت ذاتی ادبیات دور نمیکند. بلکه نزدیکتر هم میکند.
خانم خراسانی، اوضاع را چطور میبینید؟ منظورم اوضاع نشر و بازار کتاب است! خیلی از دوستان و حتی اساتید از اوضاع فعلی راضی نیستند. حتی افرادی را میشناسم که در کار حرفهای خود به بنبست رسیدهاند. شما اوضاع را چطور میبینید؟
در مورد اوضاع نشر که علتها خیلی مختلف است. یک علتش برمیگردد به توزیع. یک علتش برمیگردد به فرهنگسازی. یک علتش برمیگردد به مدارس. یک علتش برمیگردد به خانوادهها. همۀ این عوامل اگر کار خود را به خوبی انجام بدهند، ما واقعاً مشکلی در این زمینه نخواهیم داشت. مهمترین علتش هم همین است که کتابی تولید بشود که نیاز کودکان است و تغییری باید در فرم و شکل و کتاب داده بشود. کتابهایی کار بشود که کاربردی باشند. چه از نظر ظاهری و چه از نظر محتوایی. باید یک فرقی داشته باشد با کتابهایی که قبلاً چاپ شده است. فکر میکنم کتابهای ما خیلی هم از نظر ظاهری به تکرار رسیدهاند و هم از نظر محتوا. یک وقتی میبینی در مورد یک کتاب مثلا دربارۀ معرفی و زندگی یک امام خاصی چقدر کتاب مختلف نوشته شده؛ اما همه به یک شکلند. این تغییر دادن خیلی مهم است.
مثلاً دربارۀ مدرسه، مدارس ما بیایند یک زنگی را در هفته برای کتابخوانی اختصاص بدهند. متأسفانه بچهها وقتی وارد مدرسه میشوند، تکیۀشان بیشتر به کتابهای درسی و کمک درسی است. یا آنقدر از بچهها تکلیف میخواهند که بچهها شاید فرصت نکنند کتابهای آزاد بخوانند. به خاطر همین به نظرم هفتهای دو سه ساعت برای مطالعۀ آزاد اختصاص داده بشود و این مطالعه هم هدفمند بشود. در واقع کاری که در کانونهای پرورش فکری میشود، در مدارس انجام بشود. کتابهای خوب برای مدارس تهیه بشود. کارشناسی شده باشد. هر کتابی را مسلماً وارد مدرسه نباید بکنند. به نظرم اینها خیلی مهمه برای اینکه بازار کتاب کمی بهتر بشود.
الان بازار نشر را در نظر بگیریم که کدوم کتابها بیشتر فروش میرود. کتابهای کمک درسی است. روز به روز هم به تعدادشان افزوده میشود. پس مدرسه خیلی تأثیر دارد بر روی بازار کتاب. اگر خانوادهها این کتابها را نخرند ناشر نمیآید این کتابها را چاپ بکند. حرفم این است که نمیگویم آننا نباید باشند. آنها هم باید یک تعدادشان باشند، حرفم این است که مدارس خیلی نقش دارند در بازار کتاب.
چند وقت پیش یک کتابی دیدم برای سال اولیها. «ریاضی را قورت بده». سیصد – چهارصد صفحۀ رنگی در قطع رحلی. کتاب به این قطوری را من در کنکور هم نخونده بودم. به نظرم چه نیازی است که برای مقطع ابتدایی و آن هم برای کلاس اولی یک همچین کتابی منتشر بشود. بچه هم برود این را بخواند. به نظرم اینها آسیب هم داشته باشه برای بچهها. چه بسا با دیدن این جور کتابها کلاً از کتاب خواندن زده بشوند.
همانقدر که کتابهای خوب برای بچهها مفید است، کتابهای بد برای بچهها مضر است. بگردیم علت اینکه بچهها نمیخواهند بروند مدرسه، چیست؟ شاید همین چیزها باشه.
یک کاری هم که میشود برای توسعۀ کتاب و کمک به نویسنده و ناشر انجام داد، کسانی هستند که دستی تو کار مسائل فرهنگی اجتماعی دارند. جاهایی مثل معاونت فرهنگی هنری شهرداریها، مدارس و از این قبیل جاها که میخواهند برای بچهها هدیه بدهند. بیایند کتاب هدیه بدهند. کتابهای خوب. به نظرم این کار خیلی میتواند مؤثر باشد.
خانم خراسانی شما برای خود اهالی قلم چه راهکاری را پیشنهاد میکنید؟ به نظرتان خود اهل قلم و دستاندرکاران نشر چه کارهایی میتوانند انجام بدهند که برای پخش و توزیع و فروش کتاب مؤثر باشد؟
یعنی ما نویسندهها خودمان یک سری کارهایی برای فروش کتابهامان انجام بدهیم؟
بله!
همانطوری که خودتان هم میدانید اوضاع نشر در حال حاضر اصلاً خوب نیست. الان به ندرت ناشرانی پیدا میشوند که اولاً کتاب را برای چاپ بپذیرند، بعد هم اگر پذیرفتند درصدی است. آن هم با چک هشت ماهه و نه ماهه و معلوم نیست که به چاپهای بعدی هم برسد یا نرسد. واقعاً این وضعیت نویسندهها را خیلی آزار میدهد. ولی اینکه خود ما نویسندهها چه کاری بکنیم که کمکی به بهبود این اوضاع بکنه، واقعاً نمیدانم. ولی باید کاری کرد. خود نویسندهها باید بیایند وسط میدان. به ناشر کمک کنند. نشستن و دست روی دست گذاشتن که فایدهای ندارد. من کمتر میبینم نویسندهها بروند مدارس. بروند دل بچهها. با آنها صحبت کنند. میشود بخشی از وقت را برای به نتیجه رسیدن کارهامان اختصاص بدهیم.
به نظرم بچههای ما نویسندهها را یک سری انسانهای خیالی و دستنیافتنی میپندارند. یک بار که بنده به کانون پرورش فکری کودکان رفته بودم و مربیها بنده را به عنوان نویسندۀ کتاب معرفی کردند، بچهها خیلی تعجب کردند. چرا ما این قدر از بچهها فاصله میگیریم که اینها این طوری فکر بکنند؟ به نظرم ما باید کاری بکنیم که این ذهنیت در بچهها نباشد.
با این توصیفات میرسیم به اتفاقی که این روزها شما برای یکی از کتابهای خودتان رقم زدید و به قول معروف دل به دریا زدید و چاپ و نشر و توزیع یکی از کارهای خوبتان را خودتان به عهده گرفتید. خب، از مراحل جشن «عروسی گنجشک» تعریف کنید.
کتاب «عروسی گنجشک» ترکیبی از قصه و شعر و نمایش است. عروسکهای انگشتی دارد. بچهها میتوانند ضمن خواندن کتاب با عروسکها بازی کنند. خیلی دلم میخواست این کتاب با سلیقۀ خودم چاپ شود. به چند تا از ناشرین محترم بردم. وقتی کار را دیدند، گفتند: هزینهاش سنگین در میآید. خیلیها واقعاً ترسیدند این کار را انجام بدهند؛ ولی من خودم خیلی دوست داشتم این کار را انجام بدهم. با عروسکسازها صحبت کردم که این عروسکها سرمدادی بشود، پیکسل بشود؛ هیچکس حاضر نبود این کار را انجام بدهد؛ ولی اصرار داشتم این کار بشود و خدا را شکر انجام هم شد. حرف من هم همان بود که گفتم. شکل کتابهای ما باید تغییر بکند. کتابهامان را تا جایی که ممکن است کاربردی بکنیم. مسلماً هر چه قدر کتاب کاربردیتر بشود، برای کودکان جذابیت بیشتری خواهد داشت. مطمئناً آن کتاب را بارها و بارها مطالعه میکنند، مطمئناً میتوانند با استفاده از عروسکها قصههای جدیدی خلق بکنند. میتوانند خلاقیتهاشان را افزایش بدهند. میتوانند مهارتهای گفتاریشان را تقویت کنند. در واقع عروسکها صرفاً برای شکیل بودن کار نبود که مخاطب را جذب بکند؛ بلکه این عروسکها هدفمند بودند که بچهها بیشتر به مطالعه علاقمند بشوند، خودشان یک فضای جدیدی بسازند. قصههای جدیدی را خلق بکنند. این شد که خودم این کتاب را چاپ کردم. خیلیها گفتند: چرا این ریسک را کردی؟ چرا خودت چاپ کردی؟ گفتند: خودت نمیتوانی پخش کنی؛ ولی خدا را شکر من در هفتۀ اول توانستم پانصد نسخه از این کتاب را بفروشم. با اینکه هیچ ارتباطی با سازمانها نداشتم. بعد خدا را شکر که چند توزیع کنندۀ خوب پیدا کردم و کار را به آنها سپردم که خودم بیشتر به نویسندگی خودم بپردازم. ولی کلاً مخالفم با این تفکر که نویسنده کار نکند. مخصوصاً کار بیزنس. کی از پول بدش میآید؟ نویسنده هم باید کار بکند و پول دربیاورد.
البته در این راه خیلی حرف شنیدم. خیلیها مخالف بودند اینکه یک نویسنده برود مدارس و دربارۀ کتاب خودش حرف بزند. میگفتند در شأن نویسنده نیست. نمیدونم واقعاً شأن یک نویسنده را چه چیزی مشخص میکند. همین که بچهها مرا میبینند و نظرشان نسبت به نویسنده عوض میشود، برای من کافی است. خودم هم فکر نمیکنم شأن نویسندگیام پایین آمده است. یک تجربۀ جدیدی بود. اگر هم بعداً کار را به دست بازاریاب و توزیع کننده سپردم، علتش این بود که به نویسندگی بپردازم و گرنه اصلاً به خاطر توزیع کتاب هیچوقت احساس بدی پیدا نکردم.
خانم خراسانی، من با کار شما موافقم. من خیلی از بزرگان را میشناسم که کتابهای خودشان را خودشان چاپ میکنند و اتفاقاً موفقتر هم هستند. چون سود ناشر را هم خودشان میبرند. اما کمی زحمت دارد. باید آزمون و خطا بشود تا اینکه چم و خم کار به دست بیاید.
خواهش میکنم. ممنونم از شما که وقت گذاشتید. یک علتی هم داشت که من خودم این کتاب را خودم چاپ کردم. آن هم جنبۀ نمایشی بودن کتاب است. شما اگر دقت کرده باشید نمایشنامهها در برابر کتابهای دیگر مانند قصه و شعر کودکان ماننده قطره است در برابر دریا. نمیدانم واقعاً چرا اینقدر کمتوجهی میشود به نمایشنامهنویسی. کتاب نمایش کم چاپ میشود. شاید یک علتش برمیگردد به ناشرها، یک علتش برمیگردد به نویسندهها. به نظر من هر نویسندهای که واقعاً تلاشش بکند، میتواند به هدفش برسد. اتفاقاً یکی از اساتید وقتی این کتاب ما را دید، گفت: این کتاب ممکن است که باعث این بشود که بعدها از کتاب نمایش در بازار نشر بیشتر استفاده بشود. این خودش یک حرکت است. یک تلنگری میتواند باشد به ناشرها. من چرا روی کتابها شعر و داستانم سرمایهگذاری نمیکنم؟ چون آنها را ناشرها بیهیچ منتی چاپ میکنند. اما در مورد نمایش کسی نیست پا پیش بگذارد. هدف من این بود که این کار را خودم بکنم و ثابت کنم که کودکان ما کتاب نمایش هم دوست دارند. از این کتاب هم استقبال میکنند و باید روی این نوع از نوشتن نیز سرمایهگذاری بشود. بیشتر هدفم فرهنگسازی بود که این نوع از کار هم بین بچهها و هم در مدارس و هم برای ناشرها جا بیفتد.
البته بعضی از ناشرهای فهمیم ما هستند که به این کار توجه خوبی نشان دادهاند. بخشی از سرمایهگذاریشان را اختصاص دادهاند به کتاب نمایشنامهنویسی کودک. به عنوان مثال ناشری مانند «هوپا» این کار را انجام میدهد و من هم اگر بتوانم نظر حتی یک ناشر را به چاپ کتاب نمایشنامه برای کودکان جلب کنم، به نظرم به هدف خودم رسیدهام.
از شما سپاسگزارم که در این گفتگو شرکت کردید.
بنده هم از شما ممنونم که وقت گذاشتید و بنده را به این مصاحبه دعوت کردید.