لطفاً خودتان را معرفی کنید و بفرمایید چگونه و از وارد عرصۀ نویسندگی شدید؟
بنفشه رسولیان هستم. از دوران تحصیلی ابتدایی با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آشنا شدم و در کلاس‌های داستان‌نویسی شرکت می‌کردم. مدت زیادی هم به مرکز بررسی آثار نامه می‌نوشتم. آن زمان خیلی صبورانه جواب نامه‌هایم را می‌دادند و آثارم را بررسی می‌کردند. در حال حاضر کارشناس ارشد ادبیات کودک نوجوان و دانشجوی دوره دکتری ادبیات هستم.

 

تا به حال چند عنوان کتاب از شما منتشر شده است؟
تا به حال نزدیک به صد و نود عنوان کتاب از بنده چاپ شده که از این تعداد پنج عنوان نیز در شرکت( up learner inc ) در کانادا چاپ شده است.

 

چطور شد به فکر تأسیس انتشارات شدید؟
برای تأسیس نشر تنها به این دلیل حرکت کردم که فکر می‌کردم بالاخره یک نفر باید به طور اختصاصی کار کودک نوجوان انجام دهد. چون ناشران اصفهانی اختصاصاً کار کودک نمی‌کردند آن زمان.

 

کتاب‌هایتان را غیر از نشر خودتان، ناشران دیگر هم چاپ می‌کنند؟
اکثرآثار من با ناشران دیگرهست. تاالان تعداد ده عنوان فقط با نشر خودم از آثار خودم چاپ شده.

 

آیا راهی که تا امروز طی کرده‌اید، راضی هستید؟
از راهی که آمده‌ام تا الان کاملا راضی نیستم. راه پیش‌رو خیلی طولانی است.

 

خانم رسولیان شما نشرتان در شهرستان است، بفرمایید اوضاع نشرتان چطوری است؟ آیا احساس رقابت با دیگر ناشران را دارید؟ برنامه‌ای برای رقابت با ناشران قمی و تهرانی ندارید؟
اگر شما اصفهان را شهرستان بدانید من دیگر حرفی ندارم. چون متأسفانه این اتیکت شهرستانی بودن هست که باعث ایجاد سد و دیوارهای کاذب بین نویسندگان استان‌های مختلف با تهران می‌شود. بله بحث رقابت اگر نباشد که انگیزه نیست؛ اما رقابت سالم و سازنده.

 

تعاملتان با نویسندگان و تصویرگران کتاب کودک چگونه است؟ آیا از همدیگر رضایت دارید؟
تعامل بنده با نویسندگان دیگر تا آنجا که آن دیوار کذایی که عرض کردم، اجازه دهد، بسیار خوب است. آن طرف دیوار دنیای دیگری است.

 

بازار نشر را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ فروش کتاب‌هایی که چاپ می‌کنید، هزینه‌های نشر را جبران می‌کند؟
بازار فعلا زیاد بازار خوب و پربازدهی نیست .

 

آیا کمکی هم از دولت و نهادهای فرهنگی دریافت می‌کنید؟
تا کنون برای چاپ آثار از هیچ نهاد یا ارگانی کمکی نداشته‌ام.

 

آیا از مخاطبان کتاب‌هایتان بازخورد می‌گیرید؟ چقدر در راستای خواسته‌های مخاطبین حرکت می‌کنید؟
با توحه به این‌که بنده آموزگار هم هستم، به طور مرتب بازخوردها برایم می‌رسد و خوبی کار این است که بازخوردها از مخاطبان کتاب‌هاست نه منتقدان.

 

اگر حرف ناگفته‌ای مانده بفرمایید.
درکل برای شش ما باقی مانده از سال برنامه‌ریزی روی چند رمان نوجوان دارم. و برای سال آینده اجرای چند طرح برای خردسالان. ان شالله به زودی... در اینجا دوست دارم از تمامی ناشرانی که تا الان در این مسیر مرا یاری کرده‌اند تشکر و قدردانی کنم. و بالاخص از جناب آقای مهدی نقش مدیر مسئول نشر نقش نگین در اصفهان که حضور و حمایت‌های ایشان در این عرصه بی‌نهایت ارزشمند و بی‌بدیل بوده است. ایشان نه تنها ناشر همکار بنده بلکه استاد راهنمای من و گروه تصویرگری و پردازش کتاب‌هایم نیز هستند. لازم می‌دانم همین‌جا از ایشان تشکر کنم؛ هر چند زحماتشان را نمی‌توانم جبران کنم.
از اینکه دعوت ما را برای این مصاحبه پذیرفتید، متشکرم.

 

 

 

جلسۀ گفتگوهای چندجانبه دربارۀ ضرورت بیان مباحث خداشناسی برای کودکان،  با حضور صاحب‌نظران حوزۀ مباحث دینی در نشر دارالحدیث برگزار شد.

در این جلسه که به همت انتشارات دارالحدیث و انجمن ناشران کودک و نوجوان برگزار شده بود، نویسندگان و شاعران و ناشران حاضر در جلسه به بیان دیدگاه‌های خود دربارۀ موضوع پرداختند.

غلامرضا حیدری ابهری، مسلم گریوانی، علی دنیایی، مجید محبوبی(نویسنده)، سید محمد مهاجرانی، یحیی علوی‌فرد(شاعر) محمدتقی سبحانی‌نیا (مدیر مسؤل انتشارات دارالحدیث و نشریۀ سنجه)، علیرضا سبحانی‌نسب (مدیر مسؤل انتشارات جمال و رئیس انجمن ناشران کودک و نوجوان) و حسین پورشریف (دبیر تحریریۀ نشریۀ سنجه) از جمله نویسندگانی بودند که در این گفتگو شرکت داشتند.

شایان ذکر است که این جلسات ادامه خواهد داشت و محتوای آن در نشریۀ سنجه و سایت انجمن ناشران کودک و نوجوان در اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت.

یادداشتی بر کتاب «خیمه‌ای در مهتاب» نوشته مسلم ناصری

مجید محبوبی

این مجموعه داستان مذهبی، شامل دوازده داستان کوتاه، به نام‌های زیر است: ۱. نامه‌ای به خط رومی ۲. شب امید ۳. کنار بایست عمو ۴. ستاره‌ای در قاب پنجره ۵. سرداب ۶. در انتظار دیدار ۷. خیمه‌ای در مهتاب ۸. سوار نقاب‌پوش ۹. دکانی که ناپدید شد ۱۰. خاکستر بر ریش چون دلقک‌ها ۱۱. قهوه دوستی ۱۲. پرواز کبوتر دل.

بازنویسی داستان‌های تاریخی و مذهبی

پیش از این‌که به نقد و بررسی کتاب «خیمه‌ای در مهتاب» بپردازم، لازم می‌دانم درباره بازنویسی داستان‌های تاریخی ـ مذهبی، به نکته‌هایی اشاره کنم.

بسیاری از ما، به این دلیل که مسلمان هستیم، می‌خواهیم اثری دینی پدید آوریم. بازنویسی داستان‌های تاریخی ـ مذهبی، کاری خوب و قشنگ است که برخی نویسنده‌ها، در این زمینه کار می‌کنند.

قصه‌نویسی، یک هنر و فن است. یک نفر می‌تواند مسلمان و مؤمن باشد، ولی اصلاً قصه‌نویس نباشد. حالا اگر این مسلمان و مؤمنِ درجه یک، چیزی نوشت و آن را به نام داستان به خوردِ مردم داد، به نظر ما کار خوبی انجام نداده است.

قصه‌های تاریخی (چه مذهبی و غیر مذهبی) به دو دسته تقسیم می‌شود:

  1. موضوع‌هایی که به کودکان و نوجوانان مربوط است.
  2. موضوع‌هایی که به کودکان و نوجوان مربوط نیست، ولی دانستن آن‌ ضروری است.

کتاب «خیمه‌ای در مهتاب» جزو دسته دوم است. نویسنده برای شناساندن معصوم چهاردهم، یعنی امام زمان (عج) سراغ زندگی امام رفته است.

تفاوت داستان تخیلی با داستان تاریخی

داستان تخیلی، محصول فکر ماست و همه عناصر داستان، از شخصیت‌ها گرفته تا فضا و پی‌رنگ و پیام آن، در ذهن ما متولد می‌شوند و این ما هستیم که در مرحله اول دنبال سوژه می‌رویم و آن را در ذهن خود می‌پرورانیم.

در داستان‌های تاریخی ـ مذهبی، دایره اختیار نویسنده کوچک است. به‌گونه‌ای که نمی‌تواند شخصیتی مثل شخصیت داستان تخیلی بسازد و هر صفتی که دوست داشت، به او نسبت دهد. شخصیت داستان واقعی، کردار و گفتار و پندار مشخصی دارد. برای نمونه، ما اگر بخواهیم یکی از معصومان را به خواننده معرفی کنیم، باید براساس تاریخ، چهره وی را نشان دهیم.

«خیمه‌ای در مهتاب» بازنویسی مجموعه‌ای از قصه‌های منسوب به امام زمان (عج) است. نویسنده با نگاه تازه و قلمی نو، این قصه‌ها را برای کودکان و نوجوانان نوشته است. با نگاه کلی به قصه‌ها، می‌توان گفت که قصه‌ها تنها بیان یک حکایت نیست.

برای مثال، در نخستین داستان که نامش «نامه‌ای به خط رومی» است، نویسنده با حذف بخشی طولانی از اصل داستان که مربوط به گذشته زندگی حضرت نرگس است، سر اصل مطلب رفته و بار سنگینی از روی دوش خواننده برداشته و در صفحه دوم، با فلاش‌بکی کوتاه، این حذف را جبران کرده است.

«از سرزمین روم تا این‌جا لحظه به لحظه رؤیایش به حقیقت پیوسته بود. شکست پدرش، قیصر روم و اسارت او به دست مسلمانان… .» (ص ۱۲)

در ذات حکایت، حادثه وجود دارد و در بازنویسی باید این حادثه پر رنگ نشان داده شود. نویسنده باید برای کودک و نوجوان، حکایت را به شکلی جذاب، بازنویسی کند.

در این داستان، نویسنده با درگیر کردن شخصیت اصلی داستان (ملیکا) با اشخاصی ماننده برده‌فروش و خریدار و درگیر بودن ملیکا با اندیشه‌های گوناگونی که به ذهنش هجوم آورده، به جذابیت داستان افزوده است.

«آیا ممکن بود خوابش به واقعیت نپیوندد؟ نگاهی به اطراف انداخت تا شاید چهره آن جوان را میان جمعیت ببیند؛ اما اشک در چشمانش حلقه زد. اگر او نمی‌آمد، برده‌فروش حتماً به زور او را می‌فروخت. آن وقت جز انتخاب مرگ چاره‌ای نداشت… .» (ص ۱۲)

اوج درگیری وقتی است که مردی به نام بُشر، از طرف امام ملیکا را خرید و نامه‌ای از امام به ملیکا می‌دهد.

«ملیکا با دستانی لرزان نامه را گرفت. خط خوش و زیبایی بود. بوی آشنا می‌داد. مثل بوی عطر آن شب که از خواب پریده بود و در سراسر قصر پدرش آن را حس کرده بود. آهسته مُهر آن را شکست. چشمانش به اشک نشست. وقتی نامه را خواند، خط را بوسید و نامه را بر چشمانش مالید.» (ص ۱۵ و ۱۶)

اگر شما این چند سطر را در داستان اصلی جست‌وجو کنید، شاید نتوانید مانند این جمله‌های زیبا و کوتاه را آن‌جا بیابید؛ ولی اگر به عمق حادثه دقت کنید، چیزی جز این نخواهید یافت. این وظیفه داستان‌نویس است که حس و حال واقعی قصه را کشف کرده و به خواننده منتقل کند. در داستان‌های دیگر این مجموعه، ما شاهد دیگر فن‌های داستان‌نویسی هستیم.

در داستان «خیمه‌ای در مهتاب» افزون بر عناصری که بیان شد، سرشار از حس و حال معنوی و پر از تصویرهای زیبا و جذاب است. صحنه و رنگ و فضا که تقریباً از ارکان داستان به شمار می‌آید، در این مجموعه نمره خوبی می‌گیرد.

«شب بود و سکوت. شتر نرم و رهوار پیش می‌رفت. پسر مهزیار افسار را گرفته بود و منتظر بود. نسیم خنکی می‌وزید. سحر نزدیک بود… .» (ص ۵۹)

چه چیزی بهتر از این چند کلمه ما را به حال و هوای یک شب مهتابی و زیبا که نسیمی خنک هم در آن جاری است، می‌تواند ببرد؟

«نیمه کامل ماه از زیر لایه ابر نورافشانی می‌کرد. آن‌سو‌تر ستاره‌ها سوسو می‌زدند… .» (ص ۵۹)

اگر نویسنده‌ای توانست خواننده را به درون قصه‌اش ببرد و او را به هم‌ذات‌پنداری وا دارد، مطمئن باشد که جزو بهترین داستان‌نویس‌هاست. البته رسیدن به این مرحله، کار دشواری است.

نه تنها خواندن، بلکه تفکر و ایجاد سیری منطقی میان عناصر داستان می‌تواند به نویسنده کمک کند.

شما چه تصویری از امام در ذهن‌تان دارید؟

شاید پاسخ‌‌های شما متفاوت باشد؛ ولی تصویری که نویسنده کتاب «خیمه‌ای در مهتاب» از امام نشان داده، براساس تاریخ است. اگر شما کتاب‌های مربوط به معصومان (ع) را بخوانید، به ویژگی‌های ظاهری آن‌ها پی می‌برید. برای نمونه، درباره امام زمان (عج) در روایت‌ها آمده که روی گونه راست حضرت، خالی مشکی و زیبا وجود دارد. آقای ناصری در بیش‌تر داستان‌های این مجموعه، به این خال اشاره کرده است.

«… بوی عطر، خیمه را پر کرده بود. اشک‌های پسر مهزیار بی‌صدا و آرام می‌چکید. امام دستی به موهای او کشید. مهربانانه بود این دست لطیف. سر بلند کرد. چشمانش در دیدگان سیاه و زیبای امام گره خورد. چهره‌ای بشاش با خالی مشکی بر گونه راست، بینی کشیده و گونه‌های صاف و متناسب. احساس کرد ارزش این لحظه بیش از بیست سال انتظار است.»

 

حدیث لزرغلامی در گفت‌وگو با خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، از نگارش مجموعه چهار جلدی «قصه‌های دلربا» برای کودکان خبر داد و اظهار کرد: در این مجموعه داستان‌های عاشقانه برای کودکان با استفاده از عاشقانه‌های کهن ایرانی بازآفرینی شده است. هر جلد از این مجموعه شامل یک داستان است و از سوی انتشارات شهر قلم منتشر خواهد شد.

وی افزود: ​این داستان‌ها از کتاب یکصد منظومه عاشقانه حسن ذوالفقاری برگرفته شده و شامل افسانه‌های «جمشید و خورشید»، «حیدربیگ آقاو صنمبرجان»، «فایز و پریزاد» و «گل و نوروز» است.

این شاعر و نویسنده درباره سایر آثار در دست تولیدش نیز توضیح داد: مجموعه دیگری نیز با عنوان «شاهنامه برای خردسالان» شامل کتاب‌های شخصیت محور در قالب متن بازی نوشته‌ام که شامل ۸ جلد است و در هر جلد به یک شخصیت پرداخته می‌شود و در آن ویژگی‌های آن شخصیت مورد نظر بزرگنمایی شده و همراه با بازی زبانی کودکانه بیان می‌شود.

لزرغلامی ادامه داد: در این مجموعه شخصیت‌های رستم، زال، گردآفرید، اکوان دیو، ضحاک، سیمرغ، کاوه و بیژن و منیژه به تصویر کشیده شده است. کتاب‌های این مجموعه تصویری هستند و در آنها تصویر نقش مهمی در فهم کلی ماجرا دارد.

وی با بیان اینکه ثنا راد تصویرگری و مهدی رحیمی گرافیک این مجموعه را برعهده داشته‌اند، گفت: «شاهنامه برای خردسالان» از سوی انتشارات هوپا منتشر خواهد شد.

این نویسنده همچنین گفت: مجموعه ۶ جلدی فلسفه برای کودکان با عنوان مجموعه «داستان‌های فلسفی پروفسور شوخُلی و دستیارش خُلخُلی» با نویسندگی مشترک من و حسین شیخ الاسلامی نیز اثر دیگری است که با تصویرگری حسین صافی از سوی نشر هوپا منتشر خواهد شد.

به گفته لزرغلامی، این مجموعه شامل ۶ کتاب‌ درباره مفاهیم فلسفی مانند زمان، زبان، فلسفه هنر، فلسفه قدرت و … است که در هر کتاب ۶ داستان مطرح می‌شود و در هر داستان از یک زاویه به مفهوم مورد نظر ‌پرداخته می‌شود.

حدیث لزرغلامی، از شاعران و نویسندگان حوزه کودک و نوجوان و مدیر دفتر خدمات خلاقه مداد بنفش است. ازجمله آثار وی می‌توان به «قوقولى غوغول»، «روبى»، «قصه‌هاى کوچولو»، «بین ما شمعدانى‌ است»، «آلبالوهاى بهشت رسیده‌اند»، «من و سرخ‌پوستم»، «یه تنگى بود که آب نداشت»، «دخترک فواره‌ای»، «جادوگر طبقه هشتم» و «روى دماغ یک فیل گنده» اشاره کرد.

لطفا خودتون رو معرفی کنید و بفرمایید که از کی وارد عرصه نویسندگی و سرودن شعر برای کودکان و نوجوانان شدید؟
تقی متقی هستم؛ در سال ۱۳۴۰ در بخش «خشکبیجار» از توابع شهرستان رشت متولد شدم. نخستین شعرها را در دورۀ راهنمایی نوشتم. سپس در سال‌های پایان دبیرستان شعر بیشتر پاپیچم شد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی احساس کردم که من هم باید شعر را جدی بگیرم؛ که گرفتم.

پانزده سالی در عرصۀ شعر بزرگسال قلم زدم. سپس به علت علاقۀ فطری که به شعر کودک داشتم، از شعر بزرگسال فاصله گرفته، به شعر کودک پرداختم که تاکنون ادامه دارد. به شعر بزرگسال نیز گاه‌گداری نیم‌نگاهی دارم.
استاد متقی، شما در شعر کودک تقریباً از قدیمی‌های این عرصه هستید، بفرمایید تا به حال چند عنوان کتاب شعر از شما در حوزۀ کودک و نوجوان منتشر شده است؟
هشت عنوان!
استاد سیر تطورات شعر کودک بعد از انقلاب را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ به نظرتان روزگار طلایی این نوع ادبی مربوط به کدام سال‌ها می‌شود؟
ببینید ادبیات کودک به طور کلی و شعر کودک که یکی از افراد ادبیات کودک است، در کشور ما هنوز جوان است، حدود پنجاه سال است که ادبیات کودک ما در محافل رسمی صاحب کرسی شده؛ اگر چه پیش از آن هم رد پاهایی در تاریخ ادبیات از آن به‌جا مانده بود.

این نیم قرن با کم و زیادش عمر چندانی محسوب نمی‌شود؛ بنابراین هنوز ما در این عرصه، در حال آزمون و خطا هستیم؛ اگر چه رشد کمی و گاه حتی کیفی را نمی‌توان انکار کرد. البته ارزیابی دقیق این موضوع احتیاج به پژوهش همه جانبه دارد. من گمان می‌کنم که باید در آینده منتظر دورۀ طلایی این گونۀ ادبی باشیم.
خیلی‌ها معتقدند که دهۀ هفتاد کلاً در ادبیات ما به ویژه ادبیات کودک ونوجوان یک جهشی روی داد و این جهش مرهون نشریات موفق و بالتبع نویسندگان و شاعران موفقی بود که با همۀ وجود پا به میدان گذاشتند و شعرا و نویسندگان خوبی را پرورش دادند. آیا شما احساس نمی‌کنید در دهه‌های اخیر به ویژه در دهۀ نود متأسفانه دیگر نه تنها خبری از آن جهش‌ها نیست، بلکه با یک رکود بی‌سابقه‌ای در ادبیات کودک و نوجوان روبه‌رو هستیم؟
بله در این قریب به چهل سال پس از انقلاب اسلامی، با فراز و فرودهایی مواجه بوده‌ایم؛ گاه اوج گرفته و گاه در سطح حرکت کرده‌ایم؛ اما این رکودی که الآن با آن مواجهیم بیشتر به گسترش فضاهای مجازی و افت شمارگان آثار چاپی باز می‌گردد و گر نه آثار قابل اعتنا هنوز هم تولید می‌شود. بله، در شرایط پیش از این یا دهه هفتاد آثار مکتوب خوبی در این عرصه، عرضه شده است.
استاد، به نظر شما چرا دولت‌ها خیلی فرهنگ و ادبیات را خیلی جدی نمی‌گیرند، البته خود نهادهای متولی معتقدند کم‌کاری از اصحاب قلم است و گرنه هزینه‌های زیادی در این حوزه‌ها صورت می‌گیرد. به نظر شما چه راهکارهایی وجود دارد که تعاملات اصحاب قلم با نهادهای فرهنگی پررنگ‌تر شود، تا ما انشاالله روزبه‌روز شاهد شکوفایی فرهنگ و ادبیات باشیم؟
این که با وجود تأکیدهای مقام عظمای ولایت مبنی بر حمایت از فرهنگ و ادبیات، توجه چندانی از طرف متولیان دولتی صورت نمی‌گیرد، علتش را باید از خودشان جویا شد؛ اما از یاد نبریم که اهالی فرهنگ و هنر اغلب افراد صاحب نظر و خوش‌فکر و روشن‌ضمیری هستند که ممکن است نیش و کنایۀ قلمشان به مذاق دولت‌ها خوشایند نباشد. از این رو به متولیان امور فرهنگی باید سفارش کرد که تنگ‌نظری‌ها را کنار بگذارند و سعۀ صدر بیشتری در خود ایجاد کنند.

بنده نیز معتقدم که فرهنگ اغلب از سایر بخش‌ها مظلوم‌تر است؛ در خیلی از وزارتخانه‌ها اگر در نهایت بودجه‌ای پس از صرف آن در همه جا، زیاد بیاید - اگر برگشت نخورد- شاید صرف برخی مباحث فرهنگی شود؛ که بلکه دهان منتقدان بسته شود!

بنده گمان نمی‌کنم از طرف اهالی فرهنگ، منعی در همکاری با بدنۀ دولت باشد. اما در این سال‌ها از آن طرف کمتر تمایلی به همکاری و تشویق و ترغیب مشاهده شده!

البته از حق نگذریم که اهالی فرهنگ و ادبیات نیز باید در خلوت خود به تعالی فکری و تخصصی خود بیندیشند و پیش از هر چیز به انسان و تعالی جامعۀ انسانی فکر کنند.
شما از جمله شاعرانی هستید که علی‌رغم موفقیت‌های زیاد، تمایل چندانی به چاپ کتاب ندارید. علت این امر چیست؟
در مسئله چاپ و نشر و این که چرا کمتر کتاب منتشر کرده‌ام، حال آن‌که بسیاری از بزرگواران این میدان، یک‌سره به دنبال چاپ اثرند، باید عرض کنم که این مشکل شخصی خودم است که:

۱ - معتقدم شاعر یا نویسنده نباید سراغ ناشر برود، بلکه ناشر باید سراغ نویسنده بیاید و حتی با اصرار از او کار بگیرد برای نشر. و این منوط به این است که شاعر یا نویسنده به چنان پختگی‌ای برسد که ناشر و مخاطب برای خواندن کار او اشتیاق نشان دهد.

۲ - معتقدم که هنوز در حال یادگیری و تجربه‌اندوزی هستم و به خلوت بیشتر از جلوت نیازمندم.

۳- معتقدم که اثر فاخر هیچ‌گاه بر زمین نمی‌ماند و هرگز در غبار گذر زمان، گم و گور نخواهد شد.از این رو چله‌نشینی‌های پی‌در‌پی را برای اهل قلم ضروری می‌دانم: که ای صوفی! شراب آنگه شود صاف/ که در شیشه بماند اربعینی!  

کار هر چه دیرتر منتشر شود؛ با حک و اصلاح مداوم، قوی‌تر خواهد شد. دیر شدن، بهتر از پشیمان شدن است.
استاد کمی از اوضاع نشر کتاب و بازار این کالای فرهنگی بگویید. چه اتفاقی افتاده که هم ناشر از اوضاع ناراضی است و هم نویسنده و هم مخاطب. به نظر می‌آید که یک نارضایتی عمومی در سطح جامعه از سوء مدیریت در نشر کتاب هست که نگران کننده است. آیا شما هم این طوری فکر می‌کنید؟
الان که اوضاع نشر تأسف‌بار است. دیگر از شمارگان چهل و پنجاه هزار نه آن‌که خبری نیست، بلکه به خواب و خیال ماننده است. متأسفانه گاه می‌بینیم که شمارگان برخی آثار به زیر هزار، بلکه به دویست و سیصد رسیده است! این یعنی فاجعه فرهنگی! و تبعاتش را در محیط‌های مختلف به‌ویژه در عرصه‌های اجتماعی شاهدیم. این که گره این معضل چگونه گشوده می‌شود و آن پرتقال‌فروشی که باید پیدایش کرد، کیست، به این سادگی‌ها نیست.

این کلاف سر در گم، آنقدر پیچاپیچ شده که انتظار نمی‌رود ظرف دولت فعلی یا بعدی نیز معجزه‌ای در این عرضه رخ دهد. فعلا ظاهراً قسمت این است که همۀ ذی‌نفعان در آب نمک کسادی بازار بخوابند و سماق شریف بمکند؛ بلکه دستی از غیب به در آید و کاری بکند!
استادمتقی شمااز جمله افرادی هستید که از سال‌ها پیش به تربیت شاگرد همت گمارده و توانسته‌اید در این سه دهۀ اخیر، شاعران و نویسندگان خوبی تحویل جامعۀ ادبی کشور بدهید. خیلی از این دوستان الان حتی می‌شود گفت در طراز اول شعر کودک و نوجوان هستند. شما با چه انگیزه‌ای این کار را انجام می‌دهید؟ حتی من خودم شاهدم انجمن ادبی را که اداره می‌کنید علی‌رغم وقت زیادی که از شما می‌گیرد، شما بدون هیچ چشم‌داشتی هر پنجشنبه سر وقت حاضر می‌شوید و حتی اگر یک نفر هم در این جلسه حاضر باشد، شروع به آموزش شعر می‌کنید. کمی در این باره برای ما صحبت کنید.
اصولاً هنرها و به‌ویژه شعر، دو جنبه دارند: جنبۀ ذاتی و جنبۀ اکتسابی. جنبۀ ذاتی که به ذاتیات هنرمند یا شاعر باز می‌گردد. این جنبه قابل آموزش نیست، بلکه موهبتی الهی است که به برخی داده شده و به برخی داده نشده؛ درست مثل صدا که برخی هر شش دانگ آن را دارند؛ برخی هیچ ندارند و برخی نیز کمی یا بیشتر دارند. اما جنبۀ اکتسابی، پس از کشف دارا بودن جنبۀ نخست (ذاتی) کاربرد پیدا می‌کند. مباحث علمی هنر و شعر را می‌توان آموخت و آموزش داد. مثل دانش عروض و قوافی و آرایه‌های ادبی یا دانش معانی، بیان و بدیع یا نقد شعر. از آنجایی که بنده خود طعم محرومیت از دارا بودن استاد و کلاس و آموزش را چشیده‌ام و سعی کرده‌ام فقدان اینها را با همت و تلاش و جست و جو و مطالعه و تمرین جبران کنم، وقتی با صاحب ذوقی در شعر مواجه می‌شوم، به یاد آن دوره محرومیت خودم می‌افتم که هیچ کس را نداشتم کمکم کند. از این رو از هیچ کمکی به وی دریغ نمی‌کنم. در ثانی، در روایات ما مکرراً با این تعبیر مواجهیم که هر چیزی را زکاتی است و زکات دانش، انتشار و آموزش آن به دیگران است. حتی در مسئلۀ آموزش، تملق و به اصطلاح خالی‌بندی در تعریف و تمجید طرف مقابل سفارش شده تا استاد یا شاگرد به یاددهی و یادگیری ترغیب شوند.

بر این باور است که از آغاز حضور در قم، در دهه ۶۰ حدود ۵ سال در بخش فرهنگی هنری دفتر تبلیغات اسلامی مسئولیت ادارۀ جلسات هفتگی شعر و نقد بزرگسالان را به عهده داشته‌ام؛ دو سه سالی با ادارۀ کل فرهنگ و ارشاد اسلامی قم و با پیشنهاد استاد معظم حضرت آقای مجاهدی ادارۀ جلسات شعر و نقد خواهران بزرگسال شاعر را به عهده داشته‌ام و در کنار آن به تدریس آرایه‌های ادبی پرداخته‌ام؛ حدود ده سال در موسسۀ فرهنگی هنری اقالیم احساس به تدریس مباحث نظری شعر پرداخته و ادارۀ جلسات هفتگی شعرخوانی و نقد شعر بزرگسال مؤسسه را به عهده داشته‌ام و از سال ۷۲ تا سال نود مدیریت جلسات هفتگی شعرخوانی و نقد شعر کودک و نوجوان مرکز تربیت مربی را به عهده داشته‌ام و از سال ۹۲ تاکنون همین جلسه را در انجمن‌های علمی حوزۀ علمیه قم و به نمایندگی از انجمن قلم حوزه اداره کرده‌ام.

در تمام این سال ها که قریب چهل سال است، طبیعتا افراد مستعد فراوانی از این جلسات بهره‌مند شده‌اند که چنانچه فرمودید برخی هم اکنون از مشاهیر شعر کشورند.

در پایان برای همۀ هنرمندان به‌ویژه شاعران گرامی که با دل و جان مردم سر و کار دارند، توفیق ربانی و انفاس قدسی رحمانی را از خدای لطیف طلب می‌کنم.

و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.


استاد خیلی ممنونم از اینکه دعوت ما را برای انجام این مصاحبه پذیرفتید.

 

مجید محبوبی

از قدیم‌الایام، حسی خوبی داشته‌ام نسبت به قوم ترکمن. بدون اینکه چیزی از تاریخ، هویت و نژاد و لهجه آنها بدانم و هیچ شکی نباید باشد که ترکمن‌ها شاخه‌های از ترک‌ها هستند. یعنی پاره تن ما. لابد در روزگاران دور، پیوندی داشته‌ایم با آنها. اصلا از یک ریشه بوده‌ایم. از ریشه‌های یک درخت تنومند و پهناور که شاخ و برگ‌هایش  با اسم‌های گوناگونی مثل اؤزبک، اویغور، قرقیز، ترکمن، قشقایی و ترک و شاید ده‌ها اسم دیگر در جای جای جهان گسترده است.

البته هیچ قصد تفاخر و برتری‌گرایی نسبت به دیگر قومیت‌ها ندارم؛ ولی حس خوبی که نسبت به ترکمن‌ها دارم، چیزی نیست به خاطر متهم شدن به ناسیونالیسم بخواهم آن را پنهان کنم. آنها که با قلم و افکار من آشنایی دارند، می‌دانند که من به انسان فارغ از هر شاخصه‌ای احترام قایلم. انسانی که مخلوق خداست و خدایش از او به عنوان اشرف مخلوقات یاد کرده است و به عنوان یک مسلمان شیعه معتقدم که انسان‌ها از هر نوع دین و نژادی، دارای حرمت هستند و افتخار می‌کنم که پیرو مکتبی هستم که پیامبر و امامان معصومش در مهربانی و محبت با دیگران، حتی با پیروان دیگر ادیان، شهره آفاق هستند؛ و حتی در حکومت خودشان کسی را به خاطر پیروی از یک دین دیگر، مورد مؤاخذه و تعقیب قرار نداده‌اند و در همه حال انسان‌ها را به راه روشن الهی دعوت می‌کرده‌اند. فلذا می‌خواهم قبل از شروع یادداشت، خودم را از هر نوع اتهامی، به بهانه ابراز یک حس تبرئه کنم.

«نردبانی رو به آسمان» رمان نوجوان است. رمانی با ساختاری متفاوت از رمان بزرگسال. ساده، شیرین، خوشخوان و در عین حال با ویژگی‌های ادبی که از یک داستان انتظار می‌رود.

در طلیعه داستان، پسرِ کم سن و سال ترکمنی به نام «یاشار» با دوچرخه‌ای که دارد، ابراز وجود می‌کند. در هر جایی از آبادی که قدم می‌گذارد، با روایت خوب خودش و در حقیقت روایت خوب نویسنده، آنجا را به خوبی جلوی دید خواننده قرار می‌دهد و ما با توصیف‌های او وارد روستایی از منطقه ترکمن‌نشین کشور می‌شویم که شکل و شمایل خودش را دارد.

بعد، از تعریف‌های او متوجه می‌شویم که اتفاق تلخی در حال وقوع است. البته برای پسرک «یاشار» جای سؤال دارد و مطمئنا برای خواننده نوجوان هم، آنچه از تلخی این اتفاق که برای یک خواننده بزرگسال نمایان است، تا باز شدن خیلی از گره‌هایی که نویسنده در اول رمان انداخته، معلوم نمی‌شود تا اینکه با شهادت «آیدین» متوجه می‌شود دلیل آن همه محبت‌های بی‌مورد چه بوده است.

داستان با دلواپسی‌ها، دغدغه‌ها و توصیف‌های کودکانه یاشار و ‌لحظه‌شماری برای آمدن آیدین، شکل می‌گیرد و ناگهان با شهادت آیدین، عمق پیدا می‌کند. تشییع جنازه و مجلس ترحیم آیدین با قصه طولانی «تایتی» گره می‌خورد و نویسنده روایت داستان خودش را با روایت‌های شیرین «یاشلو» یا همان ریش‌سفید ده که پیرمردی به اسم تایتی است، تلفیق می‌کند تا در نهایت رمان جذابی شکل بگیرد به نام «نردبانی رو به آسمان».

نردبانی که زمین را به آسمان پیوند می‌دهد. نردبانی که ما با آن می‌توانیم به پشت بام خاطرات زمان برویم و از آنجا به تاریخ پرافتخار گوشه‌ای از کشور نگاه بکنیم و ببینیم یک ترکمن، یک زن ترکمن چه مردانی می‌زاید و حتی خودش وقتی در خطر تجاوز اجنبی قرار می‌گیرد، چگونه مثل یک شیرمرد سوار بر اسب غیرت می‌شود و توفنده به قلب دشمن می‌تازد و آنها را از پای درمی‌آورد.

 

خانه‌های خدا در کوچه‌های مردم

مجید محبوبی

کتاب خانه‌ی خدا در کوچه‌ی ما، شامل ۲۴ داستان کوتاهِ کوتاه است که برای گروه سنی کودک نوشته شده است.

این مجموعه‌ی را «سید محمد مهاجرانی» به رشته‌ی تحریر درآورده و نیز به قلم خانم «مینا محبت‌نیا» شکل تصویر به خود گرفته  و از طرف نشر دارالحدیث در ۴۸ صفحه، در یک جلد گالنیگور و در قطع خشتی روانه‌ی بازار کتاب شده است.

 

بی‌تردید، دهه‌ی هفتاد به بعد را باید دوره‌ی شکوفایی ادبیات آیینی دانست. در این دوره اتفاق مبارکی که در عرصه‌ی ادبی افتاد پیوند زیبای ادبیات و مقوله‌های دینی بود که در گذشته مخصوصا در ادبیات کودک چندان از طرف اهالی ادبیات مورد توجه و اقبال نبوده و اگر هم بوده به این شکلی که اکنون در اوج شکوفایی قرار دارد، نمود نداشته است.

و اکنون تعداد نویسندگان و شاعرانی که آموزه‌های دینی را در قالب‌های ادبی ریخته‌اند و حتی آنها را به شاهکارهای ادبی تبدیل کرده‌اند، کم نیستند.

سید محمد مهاجرانی نیز از زمره‌ی نویسندگان و شاعرانی است که موفقیت‌های ادبی او بیشتر در عرصه‌ی شعر کودک به ثبت رسیده است و این مجموعه‌ی تازه شاید از نخستین‌ تجربه‌های ایشان در ژانر متفاوت از شعر می‌باشد که اگر با مسامحه و اغماض آن را در ژانر داستانک بپذیریم، حرف‌های از جنس نقد هم خواهیم داشت.

اما شایسته است قبل از هر حرف و کلامی که رنگ نقد به خود می‌گیرد، دست مریزادی بگوییم به نویسنده که ایده‌ی زیبا و انتخاب لازمی داشته است. زیبا از این جهت که این کار، کاری است بدیع و تازه و هر تازه‌ای سرشار از زیبایی است و لازم هم از این جهت که شناساندن «خانه‌ی خدا» و معرفت‌افزایی در مخاطب نسبت به «مساجد»، کار بسیار ارزشمندی می‌باشد که از عهده‌ی هر نویسنده‌ای نمی‌تواند بربیاید. انّما یَعمرُ مساجد الله من آمن بالله…؛

تنها نویسنده‌ای می‌تواند از عهده‌ی چنین کاری بربیاید که اولاً ایمان به کاری که کرده داشته باشد و ثانیاً آشنایی اجمالی و مقدماتی با علوم اسلامی عموما و با علوم حدیث خصوصا داشته باشد تا در انتخاب و گزینش احادیث که نیاز به بررسی‌های علمی و کارشناسی‌های حدیثی دارد، دچار مشکل نشود. و ثالثاً از آگاهی‌های ادبی نسبی به چند و چون ادبیات و شاخه‌های آن برخوردار باشد که آقای مهاجرانی علاوه بر این سه شرط، فضیلت‌های دیگری نیز دارد که بی‌شک در زیبایی و مقبولیت کتاب بی‌تأثیر نبوده است.

 

اما حرف‌هایی از جنس نقد

 

در تعاریفی که برای داستانک ارائه داده‌اند، به نظر من این تعریف بر همه‌ی آنها ارجحیت دارد و آن اینکه: «داستان فِلَش، داستانک یا داستان کوتاهِ کوتاه (Flash Fiction) قالبی در داستان نویسی است که در چند خط یا حداکثر یک صفحه نوشته می‌شود و در پی یک کشف ضربه زننده ‌است. این کشف می‌تواند غافلگیر کردن خواننده و ایجاد شوک، شوخی و یا نمایش لحظه‌ای زیبا باشد.»

با توجه به این تعریف و بنا بر قبول این نکته که نوشته‌های آقای مهاجرانی در این ژانر هستند، بایستی شاخصه‌هایی از این نوع داستان‌نویسی را دست‌کم در بعضی از داستان‌ها مشاهده کرد؛ اما با هر عینکی که نگاه کنیم، از شاخصه‌هایی که برای داستانک شمرده‌اند، در این داستان‌واره‌ها نخواهیم دید و البته علت العلل این نکته برمی‌گردد به اینکه کار چندان سهلی نیست که یک روایت و حدیث دینی را آنچنان هنرمندانه و با لحاظ مانعیت و جامعیت تعریفی که ارائه شده، تبدیل به قصه‌ی مورد نظر بکنی که هیچ ایرادی بر آن وارد نشود و انتظاری هم نیست؛ چرا که خود مخاطب هم در این اندازه می‌فهمد که نویسنده از این قصه‌سازی‌هایِ کوتاه، چه می‌خواهد و چه هدفی را دنبال می‌کند.

 

پس بهتر است در چارچوب ادبیات داستانی، دنبال اسم و قالبی برای این نوع نوشتن‌ها نگردیم و آنها را با توجه به شباهت نزدیکی که به داستان اعم از کوتاه و داستانک دارند، داستان‌واره و یا قصه‌واره‌ای بنامیم که تمایل چندانی به رعایت قواعد حاکم بر داستان را، ندارد و هدفش تنها انتقال مفاهیم به زبان ساده و قابل فهم می‌باشد.

اسم کتاب: قصه‌ی یه قصه
نویسنده: زینب علیزاده
تصویرگر: زینب حسینی
ناشر: انتشارات علمی و فرهنگی، کتاب‌های پرندۀ آبی، تهران
تاریخ نشر: سال ۱۳۹۵
یادداشتی بر کتاب «قصه‌ی یه قصه‌» نوشتۀ زینب علیزاده
مجید محبوبی
نوشتن قصه برای کودکان کار سختی است. این را نه آدم‌های معمولی، بلکه خود نویسندگان کودک می‌گویند. نویسندگانی که یک عمر برای کودکان نوشته‌اند و برای نوشتن هر کتابی پاره‌ای از عمر گرانمایۀشان را صرف کرده‌اند.
اما شاید تا به حال هیچ نویسنده‌ای پرده از راز سختی‌های نوشتن قصه برای کودکان برنداشته و علل سخت بودن این کار را برای کسانی که در بیرون از گود ایستاده‌اند، کاملاً روشن نکرده است. به خاطر همین هم هست که دیگران تصور می‌کنند نویسندگان کودک، بهترین، راحت‌ترین و لذت‌بخش‌ترین کار عالم را برداشته‌اند و با کمترین زحمت، کارهایی را به بازار فرهنگی ارائه می‌دهند که گاهی به بزرگی و شکوه و عظمت از آنها یاد می‌شود.
 این گونه افراد خیال می‌کنند با کمی ذوق ادبی و اندکی دانش و توانایی در نوشتن می‌توان در هر روز، چند قصۀ کودک نوشت. حتی خیلی‌ از این افراد فکر می‌کنند نوشتن قصۀ کودک، کاری است که خود کودکان انجام می‌دهند و تصور این‌که بیشتر قصه‌های کودک را افراد بزرگسال و صاحب دانش و تجربه نوشته‌اند، برایشان دور از ذهن و نزدیک به محال است. این آدم‌ها از سنخ همان آدم‌های سطحی‌نگری هستند که فکر می‌کنند سوره‌های کوچک قرآن ویژۀ کودکان است و برای کودکان نازل شده است!
البته از حق نگذریم، شاید نوشتن برای بزرگسالان هم به مراتب سخت‌تر از نوشتن برای کودکان باشد و طرح این مسئله شاید به این صورت صحیح باشد که سختی نوشتن برای کودکان اگر از سختی نوشتن برای بزرگسالان بیشتر نباشد، کمتر هم نیست و این خوش‌خیالی آدم‌های ظاهربین و سطحی‌نگر است که ادبیات کودک و نوجوان را جدی نمی‌گیرند.
در زندگی بعضی از نویسندگان بزرگ داریم که وقتی خواسته‌اند وارد عالم ادبیات کودکان شوند، با عذرخواهی از کودکان شروع به نوشتن کرده‌ و تصریح نموده‌اند که ما نویسندۀ کودک نیستیم؛ چرا که خود را متخصص این فن ندانسته و صرفاً برای دل خودشان خواسته‌اند داستانی برای کودکان روایت کنند. یکی از این بزرگان شخصی به نام «جوزه ساراماگو» است. جوزه ساراماگو یکی از رمان‌نویس‌های بزرگ دنیاست که در سال ۱۹۹۸ به‌خاطر رمان «کوری» برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات شد.
حال در این یادداشت کوتاه، قصد برملا کردن رازهای سختی نوشتن برای کودکان را نداریم؛ چو این بحث دراز و دامنه‌داری است و از حوصلۀ این متن کوتاه که قصد دارد به معرفی و نقد و بررسی یکی از کتاب‌های کودک تازه منتشر شده بپردازد، خارج است.
کتاب «قصه‌ی یه قصه» نوشتۀ زینب علیزاده که با تصویرگری «زینب حسینی» همراه شده است، یکی از قصه‌های قابل قبولی است که بر اساس تجربه و دانش‌های کلاسیک و تکنیک‌های کارگاه‌های قصه‌نویسی نوشته شده است. نویسنده با کمترین کلمات و حداقل‌ترین توضیحات و بیشتر با تکیه بر تصاویری که به نمایش گذاشته، توانسته است موضوعی به نام «عدم توجه بزرگ‌ترها به کودک در رابطه با قصه‌خوانی برای کودکان» را برای مخاطب ارائه دهد.
البته سر این‌که آیا این موضوع می‌تواند یکی از موضوعات مربوط به ادبیات کودک باشد یا نباشد، می‌توان مفصل بحث کرد و یا این‌که آیا مخاطب کودک می‌تواند با این قصه ارتباط برقرار کند یا نه، جای تردید است. به نظر نگارنده این قصه بیشتر از آن‌که برای کودکان باشد، ویژۀ بزرگ‌ترهاست. با این حال، از آن‌جا که نویسنده، این قصه را با شاخصه‌های ادبیات کودکان به نگارش درآورده است، می‌توان یک قصۀ کودک نامید و شاید یکی از جنبه‌های سخت بودن نوشتن برای کودکان همین امر باشد که ما نویسندگان معمولا در شناختن موضوعات ویژۀ کودکان دچار خطا می‌شویم و گمان می‌کنیم دغدغۀ ما بزرگ‌ترها همان دغدغۀ کودکانمان هست؛ غافل از این‌که هزار نکتۀ باریک‌تر از مو این‌جاهاست!
در این کتاب درست است غصۀ یک کودک به زیبایی به نمایش گذاشته شده است؛ امّا کاملاً مشخص است که حرفی که نویسنده خواسته آن را فریاد بزند، گوشی از نوع گوش بزرگ‌ترها برای شنیدن آن لازم است.

لطفا خودتون را معرفی کنید و بفرمایید که از کی نویسندگی را شروع کردید؟
معصومه میرابوطالبی هستم. متولد قم. از نوجوانی. شاید هم از کودکی. یادم هست اولین داستانم را در کلاس دوم ابتدایی نوشتم. توی یک دفتری که با برگه‌های اضافۀ دفترهای کلاس اولم درست کرده بودم.
 به صورت حرفه‌ای از کی شروع کردید؟
سال ۸۳ که لیسانسم را گرفتم، تصمیم گرفتم بروم کلاس داستان‌نویسی و در کلاس‌های آقای مهر شرکت کردم. بعد کم‌کم در کارگاه‌ها و کلاس‌های مختلف شرکت کردم و مصر نبودم که هر دوره را کامل کنم. همین که چیز جدیدی یاد می‌گرفتم و دوباره برایم تکرار مکررات می‌شد، وارد مرحلۀ بعد می‌شدم. اولین داستان‌های کوتاهم را در گروه داستان سرو خواندم.
اولین کارهایتان کجا چاپ شد؟
فکر می‌کنم سایت لوح بود. بعد چند داستانک در روزنامۀ فرهیختگان و یک داستان کوتاه هم در فرهیختگان. ولی قبل از همۀ اینها وقتی راهنمایی بودم، یک داستانم در مجلۀ «سلام بچه‌ها» چاپ شد.
شما با این‌که یک دانش‌آموز علاقمند ادبیات بودید، ولی رفتید سراغ ریاضی. چطوری این دو علاقه را همزمان با هم داشتید؟ علاقۀ اصلی‌تان چه بود؟ ریاضی یا ادبیات؟
ریاضی. هنوز هم ریاضی را دوست دارم. اصلاً فکر می‌کنم همه جا بر زندگی ما ریاضی و قوانینش حاکم است. دقیق که به ادبیات نگاه کنیم، به خصوص داستان، به روابط شخصیت‌ها، به ماجراها، به کنش‌ها و کشش، به گسست‌های داستانی، به شکاف‌ها. هنوز هم دلم برای قضیه‌ها و آنالیز ریاضی تنگ می‌شود. توی زندگی هم به تنها قشری که غبطه می‌خورم ریاضی‌دان‌ها هستند.
 عجب! چرا؟
می‌شود مثل قصه‌های پریان به ریاضی نگاه کرد. ریاضی در حد اعلا مثل یک قصر بود که من بهش نرسیدم.
 واقعا برای خود من جای تعجب دارد! چون من خودم و خیلی از نویسنده‌ها با ریاضی مشکل داریم. یادم هست یک بار آقای «مرادی کرمانی» برای ما تعریف می‌کرد که رفتم مدرسۀ پسرم و دربارۀ ضعف ریاضی‌ام در مدرسه حرف زدم. خیلی از بچه‌های آن مدرسه افت تحصیلی پیدا کردند و به خاطر همین دیگر از من دعوت نکردند بروم مدرسۀ‌شان.
من برعکس بودم. همیشه نمره‌های اجتماعی و دینی‌ام بین پانزده و هفده بود و ریاضی‌ام بیست. حتی سوم دبیرستان جزء برگزیده‌های استانی در المپیاد ریاضی بودم. معدل لیسانسم هم خوب بود؛ اما به خاطر شرایطی نتوانستم ادامه بدهم. همین الان هم خیلی از هنرجوهای نوجوان خودم وقتی می‌فهمند من لیسانس ریاضی داشتم، می‌گویند: وای خانم، ریاضی خیلی بده! خیلی سخته! ولی من نمی‌توانم بفهمم چرا؟یک نکته وجود دارد که من توی مدرسه‌ها دیدم. بچه‌ها شیوۀ ریاضی خواندن را بلد نیستند. وقتی کتاب ریاضی را باز می‌کنند گیج می‌شوند که کجا را بخوانند یا نخوانند. به خاطر همین به مشکل می‌خورند.
شما بعد از این‌که لیسانس ریاضی‌تان را گرفتید، سال‌ها به نویسندگی حرفه‌ای پرداختید. حتی یادم هست یک مدتی با هم کارهای بزرگسال انجام می‌دادیم. شما حتی فیلنامه‌نویسی را هم دنبال می‌کردید. بعداً همۀ فعالیت‌هایتان را در ادبیات کودک ممهز کردید. یعنی متمرکز شدید فقط روی قصۀ کودک. البته گاهی نقدهای خوبی هم می‌نویسید. چه در حوزۀ بزرگسال و چه در حوزۀ کودک و نوجوان. کار خوب و مهمی که کردید تغییر رشته دادید و رفتید دانشگاه، در مقطع کارشناسی ارشد، ادبیات کودک خواندید. ضرورت این کار در چه بود؟ چرا این کار را کردید؟
خب، من از اول خیلی دغدغۀ کار نوجوان داشتم. حتی در رمان بزرگسالم هم محوریت با یک نوجوان است. آشفتگی نوجوان‌ها و بلوغ زمینۀ بسیار خوبی برای داستان دارد. به خاطر آشنایی بیشتر با این موقعیت وارد این رشته شدم؛ اما واقعاً به ناگاه همه چیز چرخید. من با اسطوره‌ها، افسانه‌ها و جهان فانتزی آشنا شدم. این آشنایی به واسطۀ مطالعه‌های جنبی دانشگاه رخ داد که جداً خود درس‌های دانشگاه کمکی به ادبیات نخواهد کرد. تحقیقات و مقالات پژوهشی که بر چند کتاب نوحوان و ادبیات عامه داشتم در عمیق شدن این اندیشه مؤثر بود. من باز هم کار بزرگسال خواهم نوشت؛ اما مطمئنم که متفاوت از کارهای قبلی‌ام خواهد بود.
خانم میرابوطالبی وضعیت ادبیات را در کشورمان چطوری ارزیابی می‌کنید؟ آیا رو به رشدیم یا عقبگرد می‌کنیم؟ یا در جا می‌زنیم؟ واقعاً ما در کجای ادبیات جهان ایستاده‌ایم؟
من نمی‌توانم به این سؤال جواب دقیقی بدهم؛ چون تسلط کامل بر تمام آثار تولیدی ایران ندارم. یعنی فرصت بررسی این همه کار را نداشتم و البته تسلطی هم بر زبان خارجی ندارم که بدانم کتاب‌های ترجمه تا چه حد نشان دهندۀ ادبیات خارج از ایران‌اند. در هر صورت آثار خوبی در ایران نوشته می‌شود. چه در حوزۀ نوجوان و چه در حوزۀ بزرگسال. مشکل در کتاب‌نخوان بودن مردم ماست. حتی این مشکل را من گاهی بین نویسنده‌ها هم می‌بینم. کم کتاب می‌خوانند.
خب به نظر شما چه عواملی سبب شده که ما ایرانی‌ها این‌قدر کم‌ کتاب‌خوان شده‌ایم. ظاهراً اهل مطالعه نبودن ما ایرانی‌ها به یک باور عمومی تبدیل شده است. آیا این طور است؟
عامل اصلی‌اش تنبلی است!! جدای از شوخی کتاب خواندن مثل تخمه شکستن و فیلم دیدن نیست. باید کلمه‌ها را بخوانی، در ذهنت آنها را بسازی و خودت یک خلق مجدد داشته باشی. اووه.... کی حوصله دارد! فیلم دیدن هم یک کار فرهنگی است؛ اما راحت‌تر است. اصلاً چه لزومی به کار فرهنگی. می‌شود با همین گوشی‌ها که در هر بقالی‌ای است یک عالمه بازی کرد. یک عالمه اپلیکیشن رنگارنگ و واقعا جذاب. نکتۀ دوم عدم ثبات اقتصادی هم هست. مطالعه، فرصت و آرامش می‌خواهد. این دو تا کم در دسترس مردم هست.
ظاهراً خیلی برای کتابخوان کردن مردم هزینه می‌شود؛ اما باز ما می‌بینیم هنوز با کشورهای توسعه یافته خیلی فاصله داریم. به نظر شما آیا راه‌کارهایی برای فرهنگسازی دربارۀ کتابخوانی هست؟ آیا این راه‌هایی که تا به حال رفته‌ایم درست بوده یا واقعا یک سوتفاهم بوده است؟
من امسال در برنامه‌ای همراه بودم که البته همراهی من بسیار کوتاه بود و دوستان دیگر در این زمینه بسیار فعال‌ترند و آن جام باشگاه‌های کتابخوانی برای کودکان و نوحوانان بود. کارگاه‌های در شهرهایی که متقاضی بودند، انجام شد و به تسهیلگرانی که همه داوطلب بودند، شیوۀ تشکیل باشگاه‌ها توضیح داده شد. اعضای باشگاه‌ها که کودکان و نوجوانان بودند، با عضویت در باشگاه‌ها می‌توانستند از تخفیف خرید کتاب هم بهره ببرند. این طرح بسیار خوب است و یکی از مشخصه‌های اصلی‌اش مردمی بودن آن است. ارشاد کمی کمک می‌کند. از حهت تخفیف؛ اما کار اصلی با تسهیلگران است. تسهیلگران از کتابدارها، معلم‌ها و مادرهای خانه‌دار بودند که با بچه‌ها کتاب می‌خواندند و دربارۀ کتاب‌ها صحبت می‌کردند. بدون این‌که هدف کسب درآمدی داشته باشند. هدفشان صرفاً کتاب بود. کتابخوانی باید وارد بدنه جامعه شود. توسط خود مردم انجام شود. نمی‌تواند به صورت یک امر فرمایشی از بالا دستور به این امر داد.
به نظر شما تعاملی که بین نویسندگان و ناشران هست، تا چه اندازه در فرهنگ کتابخوانی مؤثر است؟ بنده شخصاً معتقدم این تعاملات به نحو صحیحش صورت نمی‌گیرد. همیشه شاهد دلخوری بین نویسنده‌ها و ناشرها هستیم. مخصوصاً نویسنده‌های نوقلم خیلی سخت می‌توانند به طور صحیح به صحن یک موسسۀ انتشاراتی معتبر وارد شوند و راضی از آنجا خارج بشوند. آیا شما هم معتقدید که هنوز اشکالاتی در نحوۀ تعامل بین نویسنده‌ها و ناشران وجود دارد؟
خب این یک طرفه قاضی رفتن است. معلوم است من ناراضی هستم. مثل همۀ نویسنده‌ها. فکر نمی‌کنم بشود نویسندۀ راضی پیدا کرد؛ اما صنعت نشر یعنی تولید محصولی که خواننده ندارد. می‌دانیم ملت کتاب‌نخوانی هستیم؛ پس از نظر اقتصادی من به یک ناشر حق می‌دهم که بخواهد پولش در بازار برگردد؛ وگرنه می‌رود تولیدی جوراب باز می‌کند. صد البته که می‌شود بهتر عمل کرد؛ اما چطوری و چگونه‌اش خیلی خیلی مفصل است. من خودم به نسل جدید، به کودک و نوجوان به عنوان مخاطب امیدوارترم. شاید چون خانواده‌ها هنوز برای کتاب کودک و نوجوان هزینه می‌کنند و شاید هنوز پز کتابخوانی بین بعضی والدین هست ( که جدا هست و چه عجب یک پز خوب پیدا شد!) اما خُب، این بحث خیلی مفصل است. نوقلم‌ها هم یک بحث دیگرند. چه استعدادهای خوبی که بعد از یک اثر ناامید می‌شوند و چه نوقلمانی که می‌خواهند سریع‌تر به چاپ اثر برسند، بدون درنگ و بازبینی لازم.
برگردیم به خودتان. چند عنوان کتاب از شما منتشر شده است؟ آیا جوایزی هم کسب کرده‌اید؟
چند تایی چاپ شده است. «مثل یک بوم سفید». مجموعه داستانی که نشر «روزنه» سال ۹۲ چاپ کرد و سال بعد به چاپ دوم رسید. «از باغ‌ها به بعد» که سال ۹۴ منتشر شد و جایزۀ «کتاب سال یزد» را در همان سال برد. رمان نوجوان «اژدهای دماوند» و کتاب کودک «عروسی در قوری» امسال.
آیا تا به حال وسوسه شدید که کتاب‌های خودتان را خودتان با سلیقۀ خودتان چاپ کنید؟
بله. بارها. ولی خب؛ این وسوسه را در نطفه خفه کردم!
چرا؟
من آدم کار اجرایی نیستم و ترجیح می‌دهم وقتی که برای دوندگی چاپ هدر می‌دهم، صرف خواندن و نوشتن کنم.
ارتباطتان با مخاطبان چگونه است؟ آیا به عنوان نویسنده دوست دارید با مخاطبانتان ارتباط برقرار کنید؟
بله. حتماً. سعی کردم کارهایم را قبل از چاپ هم به خواننده بدهم و فیدبک بگیرم. به‌خصوص در کار کودک نوجوان بسیار موثر است.
شما از جمله نویسندگانی هستید که با وجود مشغله‌های فراوان همیشه در جلسات نقد کتاب حاضر می‌شوید. خیلی اوقات به عنوان مستمع و گاهی هم به عنوان منتقد. حتی تازگی‌ها فعالیتی هم برای ناشنوایان شروع کرده‌اید. چه انگیزه‌ای باعث می‌شود که این‌قدر برای کتاب وقت بگذارید؟ چطوری می‌شود دیگران را نیز مثل شما دارای این انگیزه کرد؟
چه چیزی بهتر از این؟ که به بهانۀ کتاب دور هم جمع بشویم. به نظرم بقیه کم‌لطفی می‌کنند. دیگر نویسنده‌های ارجمند و خواننده‌های کتاب اگر بدانند چه ارزشی دارد برای نویسندۀ اثر که مقابل کسانی قرار بگیرد که کتابش را خوانده‌اند، هیچ‌وقت این را از یک نویسنده دریغ نمی‌کنند.من برای نویسنده‌ها و کتاب‌خوان‌ها احترام قلبی قایلم و افتخار می‌کنم در این جلسات در حد توانم حضور داشته باشم. جلسات ناشنوایان که به همت خانم عارفی به راه افتاد نقطۀ عطف بزرگی برای خود من بود. لذت می‌بردم از همراهی با ناشنواها و تشکر می‌کنم از خانم عارفی که این امکان را فراهم آوردند.
خانم میرابوطالبی ممنونم که دعوت ما را برای این مصاحبه پذیرفتید. واقعاً مطالب خیلی خوبی بیان کردید. امیدوارم روز به روز در خدمت به کتاب و کتابخوانان و نویسندگان موفق و موفق‌تر باشید. اگر حرف ناگفته‌ای مانده بفرمایید.
حرف خاصی نیست جز این‌که بیایید با هم مهربان‌تر باشیم. نویسنده‌ها با هم. ناشرها با نویسنده‌ها. نویسنده‌ها با ناشرها. ما همه در حد اعلا یک هدف داریم و چه بهتر که برای رسیدن به این هدف یعنی اعتلای ادبیات به هم کمک کنیم. گاهی بعضی برخوردها آدم را در این مسیر دل‌سرد می‌کند. امیدوارم این برخوردها کم و کم‌تر شود.